


پنجسالگی حاکمیت طالبان | شناسایی روسیه، ایجاد فرصت یا مهار تهدید؟
ادریس رحمانی، تحلیلگر مسائل افغانستان در گفتوگو با ایراف گفت: تصمیم روسیه برای به رسمیت شناختن حکومت طالبان، بیش از آنکه بر پایه منافع اقتصادی باشد، از ملاحظات امنیتی و ژئوپلیتیکی ناشی از جنگ اوکراین سرچشمه میگیرد. به گفته وی، مسکو با حفظ ارتباط با طالبان، در پی جلوگیری از گسترش افراطگرایی به آسیای مرکزی و مدیریت تهدیدهای امنیتی در مرزهای جنوبی خود است.
رحمانی با اشاره به اینکه پنج سال از بازگشت طالبان به قدرت میگذرد، گفت روسیه نخستین کشوری بود که حکومت طالبان را به رسمیت شناخت، اما این اقدام بیش از آنکه ناشی از اعتماد به طالبان باشد، محصول تحولات امنیتی پس از جنگ اوکراین است. به گفته وی، مسکو پس از گرفتار شدن در جنگ اوکراین و رسیدن به یک بنبست نظامی، بیش از هر زمان دیگری نگران باز شدن جبههای جدید در آسیای مرکزی و مرزهای جنوبی خود شد؛ جبههای که میتوانست با فعالیت گروههای بنیادگرا و افراطی از خاک افغانستان شکل بگیرد.
وی افزود: «روسیه به این جمعبندی رسید که اگر با طالبان ارتباط نداشته باشد، توانایی رصد تحولات امنیتی افغانستان را از دست خواهد داد. بنابراین، تعامل و حتی شناسایی طالبان برای مسکو ابزاری بود تا بتواند از نزدیک تحرکات گروههای تندرو، ورود نیروهای خارجی و فعالیت جریانهای افراطی را زیر نظر بگیرد و از تبدیل افغانستان به پایگاهی برای تهدید امنیت آسیای مرکزی جلوگیری کند.»
رحمانی تأکید کرد که روسیه با این تصمیم تلاش کرده است حداقل نفوذ اطلاعاتی و امنیتی خود را در افغانستان حفظ کند تا در صورت بروز هرگونه تهدید، غافلگیر نشود.
این تحلیلگر مسائل افغانستان با رد این دیدگاه که روسیه به دنبال منافع اقتصادی گسترده در افغانستان است، اظهار داشت: «افغانستان برای روسیه بازار اقتصادی بزرگی محسوب نمیشود و پروژههایی مانند انتقال انرژی از آسیای مرکزی به جنوب آسیا نیز الزاماً در راستای منافع مسکو نیست.»
وی توضیح داد که حتی در برخی موارد، متوقف شدن پروژههایی مانند انتقال گاز به پاکستان و هند میتواند به سود روسیه باشد؛ زیرا از شکلگیری مسیرهای جایگزین صادرات انرژی جلوگیری میکند. به همین دلیل، از نگاه او، شناسایی طالبان بیش از آنکه یک تصمیم اقتصادی باشد، اقدامی سیاسی و امنیتی است.
رحمانی همچنین به موضوع مواد مخدر اشاره کرد و گفت یکی دیگر از دغدغههای مهم روسیه، جلوگیری از قاچاق مواد مخدر افغانستان به خاک این کشور است. او معتقد است بدون داشتن روابط مستقیم با طالبان، کنترل این موضوع و همکاریهای امنیتی در این زمینه دشوار خواهد بود.
رحمانی تصریح کرد که نباید شناسایی طالبان از سوی روسیه به معنای حمایت کامل از این گروه تلقی شود. به گفته وی، مسکو همچنان طالبان را جریانی ایدئولوژیک و بالقوه تهدیدآفرین میداند، اما ترجیح داده است به جای قطع ارتباط، این تهدید را از طریق تعامل مدیریت کند.
وی افزود: «روسیه به خوبی میداند که گروههای بنیادگرا میتوانند در آینده علیه منافع خود این کشور نیز اقدام کنند؛ به همین دلیل تلاش میکند همواره کانال ارتباطی با کابل را حفظ کند و از نزدیک بر تحولات افغانستان اشراف اطلاعاتی داشته باشد.»
رحمانی در پاسخ به این پرسش که آیا شناسایی طالبان میتواند به ثبات افغانستان کمک کند، گفت: «به رسمیت شناختن یک حکومت معمولاً باعث افزایش مشروعیت سیاسی آن میشود، اما این موضوع به تنهایی برای ایجاد ثبات کافی نیست.»
وی افزود که عوامل متعددی مانند وضعیت اقتصادی، امنیت داخلی، مشارکت سیاسی و عملکرد حکومت در ایجاد ثبات نقش دارند و شناسایی بینالمللی تنها یکی از این عوامل است.
او ادامه داد: «البته اگر کشورهای بیشتری طالبان را به رسمیت بشناسند، دستکم از نظر روانی، فضای تجارت، سرمایهگذاری و فعالیتهای اقتصادی در افغانستان با اطمینان بیشتری همراه خواهد شد و مردم نیز احساس خواهند کرد که کشور از انزوای بینالمللی فاصله گرفته است.»
رحمانی مهمترین مانع شناسایی گسترده طالبان را عملکرد این گروه در حوزه حکومتداری دانست و گفت طالبان هنوز نتوانستهاند خود را از یک گروه شورشی به یک دولت مسئول و پاسخگو تبدیل کنند.
وی اظهار داشت: «دولتها باید معیارهایی مانند پاسخگویی، رعایت حقوق شهروندان، مشارکت گروههای مختلف سیاسی و قومی، برخورد قانونی با مخالفان و ایجاد ساختارهای حکمرانی را رعایت کنند، اما طالبان هنوز در بسیاری از این حوزهها با چالش جدی روبهرو هستند.»
به گفته وی، برخورد با مخالفان سیاسی، محدودیتهای گسترده اجتماعی، حذف بخش بزرگی از جامعه از ساختار قدرت و نبود یک دولت فراگیر، از مهمترین عواملی است که مانع شناسایی طالبان از سوی بسیاری از کشورها شده است.
این تحلیلگر مسائل افغانستان با اشاره به تجربه پاکستان گفت اسلامآباد در دوره نخست حکومت طالبان از نخستین کشورهایی بود که این گروه را به رسمیت شناخت، اما امروز خود با پیامدهای امنیتی این سیاست روبهرو است.
وی افزود: «گروههای بنیادگرا ماهیتی غیرقابلپیشبینی دارند و ممکن است حتی علیه حامیان خود نیز اقدام کنند. پاکستان اکنون هزینه سیاستهای گذشته خود را میپردازد و با ناامنیهای مرزی و فعالیت گروههای تندرو مواجه است.»
رحمانی معتقد است روسیه نیز این تجربه را به خوبی درک میکند و به همین دلیل، در کنار برقراری روابط با طالبان، همچنان نسبت به آینده این گروه با احتیاط و نگرانی برخورد میکند.
رحمانی در بخش دیگری از سخنان خود به رویکرد کشورهای همسایه افغانستان پرداخت و گفت ایران، چین، کشورهای آسیای مرکزی و حتی پاکستان، بیش از آنکه به دنبال کسب منافع اقتصادی از تعامل با طالبان باشند، تلاش میکنند تهدیدهای امنیتی ناشی از حضور این گروه را مدیریت کنند.
وی اظهار داشت: «طالبان از نگاه بسیاری از کشورهای منطقه، همچنان یک جریان بنیادگرا با رفتارهای غیرقابلپیشبینی است. نگرانی اصلی این کشورها، احتمال گسترش افراطگرایی، نفوذ گروههای تروریستی، بیثباتی مرزها و استفاده قدرتهای خارجی از این جریانها برای ایجاد ناامنی در منطقه است.»
او در پایان تأکید کرد که تا زمانی که طالبان نتوانند ساختار حکمرانی خود را اصلاح کنند، اعتماد جامعه جهانی را جلب نمایند و از یک گروه ایدئولوژیک به یک دولت مسئول تبدیل شوند، روند شناسایی بینالمللی این حکومت همچنان کند و محدود خواهد بود.
طالبان در مرداد ۱۴۰۰ و پس از خروج نیروهای آمریکایی و ناتو، بار دیگر کنترل افغانستان را در دست گرفتند. با وجود گذشت پنج سال از تشکیل حکومت این گروه، اکثر کشورهای جهان به دلیل نبود دولت فراگیر، محدودیتهای گسترده علیه زنان و دختران، نگرانی از وضعیت حقوق بشر و تداوم فعالیت گروههای تروریستی، از شناسایی رسمی حکومت طالبان خودداری کردهاند. روسیه با اعلام شناسایی طالبان، نخستین کشوری شد که این اقدام را به صورت رسمی انجام داد؛ تصمیمی که از سوی بسیاری از تحلیلگران، بیش از آنکه ناشی از تغییر نگاه به طالبان باشد، در چارچوب رقابتهای ژئوپلیتیکی، تحولات پس از جنگ اوکراین و ملاحظات امنیتی مسکو در آسیای مرکزی ارزیابی میشود.
تغییر تاکتیک داعش؛ از تصرف جغرافیا تا ترور طالبان
اندپندنت فارسی : شاخه خراسان گروه دولت اسلامی (داعش) تاکتیک جنگی خود را، که پیشتر بر کنترل و حفظ جغرافیا در افغانستان استوار بود، تغییر داده است. از آنجا که کنترل جغرافیا هزینههای سنگین نظامی و اقتصادی دارد، این گروه بر ترور مقامهای ارشد طالبان و انجام حملات مسلحانه، انفجاری و انتحاری متمرکز شده است.
در آستانه پنج سالگی سلطه مجدد طالبان بر افغانستان، شاخه خراسان داعش، سه شنبه ششم مرداد (۲۸ ژوئیه)، ذبیحالله امیری، رئیس اطلاعات و فرهنگ طالبان در بدخشان را هدف قرار داد. ذبیحالله امیری خواهرزاده مولوی امانالدین منصور، استاندار طالبان در هلمند، است.
پلیس طالبان در بدخشان مدعی شد که در این رویداد یکی از مهاجمان کشته و مهاجم دیگری بازداشت شده است. حکومت طالبان جسد مهاجم کشتهشده را در کنار خیابان رها کرده و اجازه ندادهاند کسی او را از آنجا ببرد.
به نظر میرسد حکومت طالبان با به نمایش گذاشتن جسد این مهاجم میخواهد نشان دهد کسانی که علیه این گروه اقدام کنند و مقامهای ارشد آن را هدف قرار دهند، چنین سرنوشتی خواهند داشت.
شاخه خراسان داعش طی پنج سال گذشته چندین مقام ارشد طالبان را ترور کرده است. این گروه از رویارویی مستقیم با طالبان پرهیز میکند و به حملات مسلحانه، انفجاری و انتحاری و ترور هدفمند مقامهای ارشد طالبان روی آورده است.
مرور عملکرد داعش در مقابله با طالبان نشان میدهد که نیروهای این گروه، به جای تمرکز صرف بر حملات مسلحانه علیه نیروهای پایینرتبه طالبان، به سراغ اهدافی میروند که بیشتر مورد توجه رسانهها قرار میگیرد و پوشش رسانهای گستردهتری ایجاد میکند.
شاخه خراسان داعش با هدف قرار دادن مقامهای ارشد طالبان میکوشد توانایی اطلاعاتی و عملیاتی خود در شناسایی و هدفگیری این مقامها را به نمایش بگذارد. این گروه تاکنون توانسته چندین مقام ارشد طالبان را هدف قرار دهد.
یکی از مهمترین این حملات در دسامبر ۲۰۲۴ انجام شد؛ زمانی که داعش خلیلالرحمان حقانی، وزیر مهاجرین و عودتکنندگان رژیم طالبان، عموی سراجالدین حقانی، رهبر شبکه حقانی و وزیر داخله (کشور) طالبان، را در مسجد ساختمان وزارت مهاجرین و عودتکنندگان هدف قرار داد.
خلیلالرحمان حقانی به دلیل نفوذ گستردهاش در ساختار طالبان، بهویژه در شبکه حقانی، برجستهترین مقام طالبان است که از سوی داعش هدف قرار گرفته است.
این ترور در حالی انجام شد که خلیلالرحمان حقانی تحت تدابیر شدید امنیتی قرار داشت. او همچنین همواره یک قبضه کلاشنیکف یا تفنگ ام۴ امریکایی با خود حمل میکرد و حمل سلاح در عکسها و ویدیوهای منتشرشده از او نیز مشهود بود.
پیش از ترور خلیلالرحمان حقانی، شاخه خراسان داعش نثار احمد احمدی، معاون استانداری طالبان در بدخشان، را با یک خودرو بمبگذاریشده در شهر فیضآباد، مرکز این استان، هدف قرار داد. داعش سپس در مراسم تشییع پیکر نثار احمد احمدی نیز حمله انتحاری دیگری انجام داد که در نتیجه آن دهها نفر کشته شدند.
پس از این حملات داعش، طالبان حوزه قندهار شمار بیشتری از نیروهای پشتونتبار خود را به بدخشان اعزام کردند و توانستند تحت پوشش مقابله با حملات داعش، حضور نیروهای طالبان پشتونتبار را در این استان افزایش دهند.
این در حالی بود که پیشتر نیروهای وابسته به قاری فصیحالدین فطرت، رئیس ستاد ارتش طالبان، حضور گستردهای در بدخشان داشتند، اما بهتدریج حضور نیروهای پشتونتبار طالبان، بهویژه طالبان حوزه جنوبی، در این استان افزایش یافت.
پیش از ترور خلیلالرحمان حقانی، داوود مزمل، استاندار پیشین طالبان در بلخ، نیز در مارس ۲۰۲۳ به دست یک مهاجم انتحاری داعش در دفتر کارش هدف قرار گرفت. داوود مزمل رهبری جنگ علیه داعش در استان ننگرهار را بر عهده داشت و توانسته بود تلفات سنگینی به نیروهای این گروه در ننگرهار وارد کند.
در دوران نظام جمهوریت، بخشهایی از استانهای شرقی افغانستان، از جمله ننگرهار و کنر، تحت کنترل داعش قرار داشت، اما حکومت پیشین افغانستان در سالهای پایانی خود تلفات سنگینی به این گروه وارد کرد.
در زندانهای حکومت پیشین افغانستان صدها فرمانده و جنگجوی داعش زندانی بودند، اما هنگامی که طالبان کنترل استانهای افغانستان را یکی پس از دیگری به دست گرفتند، درهای زندانها را گشودند. این اقدام باعث شد زندانیان داعش آزاد شوند و پس از آن، تهدید این گروه افزایش یابد.
داعش اکنون از همان تاکتیکهایی استفاده میکند که طالبان در دوران جنگ با حکومت پیشین افغانستان و متحدان غربی آن به کار میبردند؛ تاکتیکهایی شامل حملات مسلحانه هدفمند، ترور و حملات انفجاری و انتحاری.
داعش برخلاف دوران نظام جمهوریت، در دوره حاکمیت مجدد طالبان برای کنترل جغرافیا در افغانستان اقدام نکرده است. این گروه بیشتر به حملات مسلحانه، انفجاری و انتحاری و ترورهای هدفمند اقدام کرده است. در بخشی از این حملات مقامهای ارشد و نیروهای طالبان هدف قرار گرفتهاند.
در پنج سال گذشته، داعش اهداف غیرنظامی را نیز در افغانستان هدف حمله قرار داده و این حملات باعث جان باختن شمار زیادی از غیرنظامیان شده است.
رژیم طالبان مدعی است که داعش در بخشهایی از ایالت بلوچستان پاکستان، در نزدیکی مرز افغانستان، پایگاه و قرارگاه دارد و حملاتش در افغانستان را از خاک پاکستان سازماندهی میکند. وزارت دفاع طالبان نیز چندین بار مدعی شده است که با استفاده از پهپاد، قرارگاههای داعش را در خاک پاکستان هدف قرار داده است.
این ادعاهای طالبان و رسانههای وابسته به این گروه در حالی مطرح میشوند که پاکستان نیز رژیم طالبان را به حمایت و پناه دادن به ستیزهجویان، از جمله اعضای تحریک طالبان پاکستان (تیتیپی) متهم میکند.
رژیم طالبان طی پنج سال گذشته بارها تلاش کرده است با برجسته کردن تهدید داعش در منطقه و معرفی خود به عنوان نیرویی قادر به مهار این تهدید، از کشورهای منطقه، از جمله کشورهای آسیای میانه و روسیه، امتیاز بگیرد.
با این حال، هرچند طالبان مدعی تأمین امنیت سراسری و کنترل کامل جغرافیای افغانستان هستند، شاخه خراسان داعش توانسته است با عبور از کمربندهای امنیتی و ایستهای بازرسی طالبان، به شماری از مقامهای ارشد این گروه دسترسی یابد و آنان را ترور کند.
روان فرهادی، دیپلومات با سابقه و پژوهشگر سرشناس افغانستان درگذشت
افغانستان انترنیشنل : عبدالغفور روان فرهادی، دیپلومات با سابقه، پژوهشگر برجسته و نماینده پیشین افغانستان در سازمان ملل متحد، در سن ۹۶ سالگی در شهر سانفرانسیسکوی امریکا درگذشت. طارق فرهادی، فرزند او دوشنبه ۵ اسد، در گفتوگو با افغانستان انترنشنال خبر درگذشت پدرش را به دلیل کهولت سن، تأیید کرد.
شش دهه حضور در دیپلوماسی افغانستان
عبدالغفور روان فرهادی از معدود دیپلوماتهای افغانستان بود که بیش از شش دهه در برهههای بسیار حساس تاریخ معاصر کشور فعالیت کرد. او کار در وزارت امور خارجه را از دهه ۳۰ خورشیدی آغاز کرد و در زمان صدارت محمد یوسف به عنوان جوانترین مدیر عمومی سیاسی این وزارت منصوب شد.
آقای روان فرهادی همچنین در دورههای صدارت محمدهاشم میوندوال و نوراحمد اعتمادی سمت منشی مجلس عالی وزرا را بر عهده داشت و در سال ۱۹۷۲ به عنوان سفیر افغانستان در پاریس تعیین شد.
نقطه عطف فعالیتهای دیپلوماتیک او، انتصابش به عنوان نماینده دائمی افغانستان در سازمان ملل متحد بین سالهای ۱۹۹۳ تا ۲۰۰۶ بود. او در طول این ۱۳ سال، یعنی در دوره حکومت مجاهدین، تسلط رژیم اول طالبان و پس از آن در دوران شکلگیری نظام جدید، در این کرسی کار کرد.
تلسط بر ادبیات کلاسیک، زبانشناسی و عرفان
روان فرهادی علاوه بر عرصه سیاست، به عنوان یکی از برجستهترین پژوهشگران و زبانشناسان معاصر افغانستان شناخته میشد. او با تسلط بر زبانهای فارسی، پشتو، فرانسوی، انگلیسی و عربی و آگاهی از زبانهای باستانی، توانست آثار ماندگاری در حوزه ادبیات و عرفان خلق کند. همکاری ۲۲ ساله او با ابراهیم گامارد که به تألیف کتاب «رباعیات مولانا» (The Quatrains of Rumi) به زبان انگلیسی انجامید، از کارهای کمنظیر او در عرصه جهانی است. از دیگر آثار او میتوان به تصحیح و ترجمه آثار خواجه عبدالله انصاری، ترجمه «قوس زندگی منصور حلاج» اثر لویی ماسینیون و تدوین مقالات محمود طرزی اشاره کرد.
این چهره برجسته فرهنگی و سیاسی پس از کودتای ثور ۱۳۵۷، حدود بیست ماه را در زندان پلچرخی گذراند و در سال ۱۹۸۱ ناچار به ترک کشور شد. او در سالهای هجرت نیز به عنوان استاد تاریخ ادبیات فارسی و فرهنگ اسلامی در دانشگاههای معتبری چون سوربن پاریس و برکلی کالیفرنیا به تدریس پرداخت.
واکنشها به درگذشت روان فرهادی
درپی انتشار خبر درگذشت روان فرهادی، شمار زیادی از سیاسیون، دیپلوماتهای نسل جوان افغانستان و چهرههای فرهنگی، فقدان او را ضایعهای جبرانناپذیر برای جامعه علمی و سیاسی کشور دانستند. به باور آنان، او نهتنها نماد «دیپلوماسی فاخر و با وقار افغانستان» در سطح بینالملل بود، بلکه به عنوان استادی بزرگ، نسلی از دیپلوماتها و پژوهشگران معاصر را هدایت و پشتیبانی کرد.
نگاره میرداد، معاون پیشین سفارت افغانستان در پولند، روان فرهادی را از چهرههای کمنظیر دیپلوماسی کشور خواند که در نخستین دوره تسلط طالبان، با درایت و اعتبار بینالمللی خود چهره واقعی این گروه و خطر افراطگرایی را به جهان معرفی کرد و صدای مبارزه مردم را به مجامع جهانی رساند. خانم میرداد با اشاره به وضعیت کنونی کشور افزود که افغانستان در حالی این دیپلومات برجسته خود را در غربت از دست داد که امروز خود در یکی از منزویترین دورههای سیاسی تاریخش به سر میبرد و درگذشت او ضایعهای بزرگ برای پیکره دیپلوماسی افغانستان است.
اشرف حیدری، از دیپلماتهای نسل جوان و سفیر پیشین افغانستان در سریلانکا، در واکنشی درگذشت او را تسلیت گفت و روان فرهادی را «راهنمایی بزرگوار و پشتیبانی صمیمی» برای دیپلوماتهای جوان خواند.
مسجد کبود بلخ؛ از مزار شریف علیابن ابیطالب تا راز «آرامگاه» زرتشت
ایندیپندنت فارسی : زمینلرزه مرگباری که دوازدهم آبان ۱۴۰۴ بخشهایی از افغانستان را لرزاند، علاوه بر خسارتهای جانی و مالی، به برخی مکانهای تاریخی و فرهنگی شاخص این سرزمین نیز آسیبهایی وارد کرد که زیارتگاه منتسب به امام اول شیعیان در مزار شریف، مشهور به «مسجد کبود» یا «مسجد آبی»، نیز یکی از این آثار بود.
سازمان آموزشی، علمی و فرهنگی ملل متحد (یونسکو) بهتازگی اعلام کرده که به منظور بررسی میزان خسارات و مستندسازی پایداری سازه، با حمایت و همکاری ایتالیا و با استفاده از پهپاد و ابزارهای نوین، وضعیت این بنا را به لحاظ فنی ارزیابی کرده است تا بر این اساس، برای مرمت و حفاظت از آن برنامهریزی شود.
مسجد کبود مزارشریف یکی از پررمزورازترین بناهای تاریخی جهان است. برخی از شیعیان آن را زیارتگاه امام علی میدانند و گروهی از تاریخپژوهان این فرضیه را مطرح کردهاند که ممکن است یکی از مشهورترین زیارتگاههای جهان اسلام بر زمینی بنا شده باشد که روزگاری خاستگاه آیین زرتشتی یا از مراکز دینی و نیایشگاهی ایران پیش از اسلام بوده است.
همچنین این احتمال را میدهند که رسم برافراشتن «ژنده شاه اولیا» در آغاز نوروز در مزارشریف، آیینی دیرین و بهجامانده از سنتهای باستانی بلخ است و بعدها با باورهای اسلامی و جشن بهار پیوند خورده است.
هرچند که نظریههای متفاوتی درباره این فرضیهها مطرح شده است، تمامی شواهد و اسناد تاریخی نشان میدهند که رمزورازهای بسیاری در خاک بلخ نهفته است؛ از روزگاری که زرتشت آیین خود را در این سرزمین گسترش داد تا زمانی که باور به وجود مزار امام اول شیعیان در مزارشریف شکل گرفت و بنای عظیم دوره تیموری بر فراز آن افراشته شد. این گزارش میکوشد با تکیه بر منابع تاریخی و یافتههای پژوهشی، این پیوند تاریخی و لایههای پنهان آن را واکاوی کند.
درباره محل تولد زرتشت، در میان تاریخپژوهان اختلافنظرهایی وجود دارد، با این حال، زبانشناسان بر این باورند که برای کشف زادگاه زرتشت، باید بیش از هر چیز به زبان خود او، یعنی زبان گاتها و اوستای کهن مراجعه کرد.
بررسیهای زبانشناسی نشان میدهد که ویژگیهای دستوری زبان اوستایی، بیشتر با مناطق شمالشرقیتر بلخ، یعنی خوارزم، مرو، حاشیه رودهای سیحون و جیحون (سغد) یا حتی مناطق متمایل به جنوب مثل سیستان همخوانی دارد.
بر مبنای این فرضیه، زرتشت در منطقهای در شرق ایران بزرگ (خوارزم یا سیستان) به دنیا آمد، اما به دلیل آزار و اذیت مخالفان، در ۳۰ سالگی به بلخ هجرت کرد. در آنجا گشتاسپشاه، پادشاه کیانی، آیین او را پذیرفت و بدین ترتیب بلخ به مرکز اصلی انتشار دین زرتشتی در جهان تبدیل شد.
یونسکو نیز از بلخ بهعنوان یکی از مهمترین مراکز مذهبی و فرهنگی جاده ابریشم یاد میکند؛ شهری که در دورههای مختلف، هم مرکز دین زرتشتی و هم یکی از کانونهای مهم بوداییها بود و برگزاری جشنهای نوروزی آن سابقه چند هزار ساله دارد.
به نوشته دانشنامه ایرانیکا و بر اساس روایات متون پهلوی، زرتشت در ۷۷ سالگی به دست مهاجمی تورانی به نام «تورِ برادرش» (براترش) کشته شد. این روایات مرگ او را با جنگهای ارجاسب تورانی علیه گشتاسپ و آیین زرتشتی پیوند میدهند و برخی منابع متاخر محل این رویداد را آتشکده بزرگ بلخ دانستهاند. با این حال، جزئیات این روایت در منابع مختلف یکسان نیست.
ممکن است برای بسیاری این سوال پیش بیاید که اگر زرتشت در بلخ کشته شد، چرا نام و نشانی از آرامگاه او در این سرزمین وجود ندارد. پاسخ این سوال در آیینهای تدفین کیش زرتشتی نهفته است که آب، خاک و آتش را مقدس میدانند و بر این باورند که نباید با جسد آلوده شوند.
بر اساس همین باور است که زرتشتیان پیکر مردگان را در دخمههایی به نام «برج خاموشان» قرار میدهند تا بهتدریج خوراک پرندگان شوند. بنابراین اصولا چیزی تحت عنوان گور خاکی در آیین زرتشتی وجود ندارد و به همین دلیل است که هیچ آرامگاهی قطعی و مستندی هم برای زرتشت وجود ندارد. با این حال، نبود آرامگاه زرتشت در بلخ از اهمیت این شهر در گسترش کیش پیامبر ایران باستان و اینکه او دستکم چندین دهه در این شهر زندگی و فعالیت کرد، نمیکاهد.
شهر پررمزوراز بلخ
بلخ یکی از کهنترین شهرهای جهان است که در دشت میان رشتهکوه هندوکش و آمودریا (رود جیحون باستان) در شمال افغانستان کنونی قرار دارد. سابقه سکونت در این منطقه به هزاره دوم پیش از میلاد میرسد؛ زمانی که موقعیت آن بر سر منابع آب و مسیرهای طبیعی، تجارت لاجورد به بینالنهرین را از این طریق ممکن میکرد. در دوران هخامنشی، بلخ (باکترا) مرکز استان باختر و یکی از مهمترین پایگاههای امپراتوری ایران بود.
اهمیت سیاسی و تجاری بلخ در قرون بعدی نیز حفظ شد. پس از فروپاشی امپراتوری هخامنشی، اسکندر مقدونی در اواخر سده چهارم پیش از میلاد این شهر را تصرف کرد و با استقرار یونانیان، بلخ به یکی از مراکز مهم جهان هلنیستی در شرق تبدیل شد. در دوره پادشاهی یونانیــباختری، باکترا (بلخ) پایتخت حکومتی ثروتمند و پرنفوذ بود که بر بخش بزرگی از آسیای مرکزی فرمان میراند. پس از آن، کوشانیان این مجموعه را به ارث بردند و بلخ به یکی از مهمترین مراکز بوداییها در جاده ابریشم بدل شد. ژوانژانگ، زائر و راهب چینی که حدود سال ۶۳۰ میلادی از این شهر دیدن کرد، به وجود حدود ۱۰۰ صومعه بودایی و نزدیک به سه هزار راهب در بلخ اشاره کرده است.
بلخ از مهمترین مراکز شرق ایران بود که پس از چندین لشکرکشی و دورههای مکرر شورش و بازپسگیری، سرانجام در دوره امویان در قلمرو خلافت اسلامی تثبیت شد. مورخان و جغرافیدانان مسلمان بعدها از این شهر با عنوان «امالبلاد» یا «مادر شهرها» یاد کردند که نشاندهنده جایگاه ممتاز آن در خراسان بزرگ بود. در دوره عباسیان، بلخ به یکی از مراکز مهم علمی، ادبی، فلسفی و دینی جهان اسلام تبدیل شد و خاندان برمکیان نیز از همین منطقه برخاستند.
با این حال، حمله مغول در اوایل سده هفتم هجری ضربهای ویرانگر به شهر وارد کرد و بلخ دیگر هرگز شکوه پیشین خود را بازنیافت تا اینکه در سدههای بعد، با رونق یافتن بارگاه مزار شریف، مرکزیت سیاسی و مذهبی منطقه بهتدریج از بلخ به این شهر منتقل شد.
از نیایشگاه نوبهار تا مسجد ۹گنبد
در ولایت بلخ افغانستان، مسجدی تاریخی به نام ۹ گنبد یا حاجی پیاده قرار دارد که بیشتر پژوهشگران زمان ساخت آن را به سده سوم هجری و دوران سامانیان نسبت میدهند. برخی باستانشناسان و تاریخپژوهان احتمال دادهاند که این مسجد در محدوده یکی از مهمترین مراکز مذهبی بلخ باستان، یعنی «نوبهار»، ساخته شده باشد؛ مجموعهای که نام آن از واژه سانسکریت «نوویهارا» (صومعه نو) گرفته شده است و در منابع تاریخی اسلامی بهعنوان یکی از بزرگترین مراکز بودایی آسیای مرکزی شناخته میشود.
با این حال، درباره پیشینه نوبهار اتفاق نظر کامل وجود ندارد و برخی پژوهشگران بر این باورند که این مجموعه پیش از آنکه به یک صومعه بودایی بزرگ تبدیل شود، آتشکدهای زرتشتی بود.
در همین راستا، وارویک بال، باستانشناس بریتانیایی، در کتاب «آثار تاریخی افغانستان؛ تاریخ، باستانشناسی و معماری» به پیوندهای معماری و فرهنگی مسجد ۹ گنبد با مراکز مذهبی پیش از اسلام در بلخ اشاره میکند و احتمال ارتباط این بنا با حوزه تاریخی نوبهار را پیش میکشد.
دقیقی، شاعر دوران سامانیان، هم در «گشتاسپنامه» خود تایید میکند که نوبهار همان آتشکدهای است که لهراسپ (پدر گشتاسپ) آن را بنیان گذاشت و زرتشت نیز در حالی که مشغول نیایش بود، پای همین آتشکده به دست یک سرباز تورانی کشته شد.
جالب است بدانیم که فردوسی در شاهنامه درباره بخش مربوط به مرگ زرتشت، پادشاهی گشتاسب و جنگ ایران و توران در آن زمان، گزارش مستقلی نمیدهد و به این بخش شاهنامه که میرسد، «گشتاسبنامه» دقیقی را عینا به شاهنامه وارد میکند. دقیقی پیش از اینکه بتواند کار سرودن شاهنامهاش را تمام کند، به دست غلامش کشته شد و فردوسی با هدف پاسداشت دقیقی، سرودههای او را در شاهنامه خود گنجاند.
طبق روایت دقیقی، هنگامی که گشتاسپشاه و پسرش اسفندیار برای ترویج دین به سیستان و نقاط دیگر رفته بودند و بلخ از مدافعان اصلی خالی بود، ارجاسپ، پادشاه توران، از فرصت استفاده و به بلخ حمله کرد. به این ترتیب تورانیان وارد شهر شدند، دست به غارت زدند و به آتشکده بزرگ شهر هجوم بردند.
دقیقی در این گزارش، بیشتر روی کشتار خونین هیربدان (روحانیون زرتشتی) و پیامبر در آتشکده تمرکز میکند و اینکه خون آنان زمین آتشکده را پر کرد:
نهادند سر سوی
آتشکده/ بدان جایگاهِ ستور و رده
کشتند زان پس به پیش گروه/ سر هیربدان را ز روی شکوه
بران خون بشد آتش زردهشت/ ندانم چرا سوی هیربد گذشت؟
پس از آن نیز اندکی جلوتر در داستان، وقتی جاماسپ (وزیر گشتاسپ) خبر فاجعه بلخ را به گشتاسپشاه میرساند، بهصراحت اعلام میکند که زرتشت نیز در این هجوم جان باخت:
ز توران بیامد یکی
تیره گرد/ که خورشید روشن بر او شد لورد
بکشتند زرتشت را با گروه/ ز خون بتپرستان برآمد شکوه
بنابراین، روایت شاهنامه (از زبان دقیقی طوسی) مرگ زرتشت را یک شهادت مظلومانه در جریان حمله ناگهانی به آتشکده بلخ میداند، بدون آنکه به جزئیاتی مثل سن و سال او اشاره کند.
اگرچه درباره اینکه نوبهار در ابتدا صومعه بودایی بود یا آتشکده زرتشتی، میان پژوهشگران همچنان اختلاف نظر وجود دارد، در اینکه مسجد ۹ گنبد در محدوده یکی از مهمترین محوطههای مذهبی بلخ باستان یا شاید حتی روی بقایای آن ساخته شده است، تقریبا تردیدی نیست.
به نوشته برخی منابع تاریخی از جمله تاریخ طبری (نوشته محمد بن جریر طبری)، با ورود اسلام به بلخ، فضل بن یحیی برمکی که از نوادگان متولیان معبد نوبهار بود و بعدا مسلمان و والی خراسان شد، در بخشی از محوطه نوبهار مسجدی بنا کرد که بعدها به مسجد ۹ گنبد شهرت یافت.
معماران مسجد ۹ گنبد از ستونهای سنگین و گچبریهای هنرمندانهای بهره بردند که با معماری دوران پیش از اسلام همخوانی داشت. برخی پژوهشگران این شباهت را نشانه این میدانند که معماران دوره سامانی با آگاهی از سنتهای بصری کهن بلخ، خاطره معماری پیشین را در قالبی اسلامی بازآفریدند.
با فاصله گرفتن از بقایای نوبهار و حرکت به سمت شرق در دشت باستانی بلخ، به نقطهای میرسیم که امروز قلب تپنده منطقه است و ریشههای اساطیری و تاریخی پررمزوراز دارد: مزار شریف.
سرزمینی که ابتدا مزار بود و بعد شهر شد
تا پیش از قرن ششم هجری، شهری به نام مزار شریف وجود نداشت و در محل کنونی آن، آبادیهایی از جمله روستای خواجه خیران در حاشیه دشت بلخ قرار داشت. بر اساس روایات محلی و منابع متاخر، در دوران سلطان سنجر سلجوقی این باور شکل گرفت که پیکر علی بن ابیطالب مخفیانه از نجف به این منطقه منتقل شده است.
گفته میشود این باور پس از خوابی که شماری از بزرگان و سادات بلخ دیدند و نیز کشف نوشتههایی منسوب به روزگار ابومسلم خراسانی، قوت گرفت. در پی گسترش این روایت، سلطان سنجر دستور داد در این محل بارگاهی ساخته شود که اکنون «مسجد کبود» یا «روضه شریف» نام دارد.
این بنا در جریان حمله مغول آسیب دید و ویران شد، اما در اواخر قرن نهم هجری، یعنی دوران حکومت سلطان حسین بایقرا، در همان محل بارگاهی باشکوه ساخته شد و شهر مزار شریف بهتدریج پیرامون آن شکل گرفت. با این حال، این روایت را از همان آغاز همه نپذیرفتند.
باور غالب شیعیان و بخش بزرگی از اهل سنت آن است که علی بن ابیطالب در نجف مدفون است و آرامگاه او در همان شهر قرار دارد. در کنار این دیدگاه، افسانههای محلی نیز شکل گرفت که بر اساس آنها، پیکر علی را بر شتری سپید گذاشتند و پس از سفری طولانی، در این نقطه فرود آمدند.
البته فرضیه دیگری نیز وجود دارد که از نظر تاریخی مستندتر است. این فرضیه میگوید این مزار متعلق به سید ابوالحسن علی بن ابیطالب بلخی، از بزرگان و سادات محترم بلخ در قرن پنجم هجری، است که نامش، نام پدرش و کنیهاش با علی بن ابیطالب یکی بود و این همنامی، موجب شد عوام آن را مزار امام اول شیعیان تصور کنند.
برخی پژوهشگران از جمله اردشیر خورشیدیان، موبد زرتشتی، روایت کردهاند که آرامگاه زرتشت، در ولایت بلخ افغانستان و در شهر مزار شریف قرار دارد و اصلا این شهر را به همین دلیل «مزار شریف» نامیدند، زیرا مردم میدانستند که یک مزار شریف در شهرشان وجود دارد که برای حفظ آن باید یک نام مقدس و سپنتایی به آن بدهند.
آنچه در این میان جالبتوجه است، اشاره باستانشناسان به وجود سازههای پیشااسلامی زیر پایههای این حرم است. وارویک بال، باستانشناس برجسته، در کتاب «معماری افغانستان» مینویسد که آیینهای غیراسلامی متعددی در این زیارتگاه وجود دارد و این احتمال را مطرح میکند که این مکان نسخه اسلامی یک پرستشگاه یا یک نیایشگاه یا آرامگاه زرتشتی بسیار کهن مربوط به دوران بلخ باستان بود که بعدها جامه اسلامی به تن کرد.
در دوران ورود اسلام به ایران بزرگ، بسیاری از آرامگاهها و معابد برای اینکه حاکمان جدید آنها را ویران نکنند، تغییر نام داده شدند. همانطور که آرامگاه کوروش بزرگ به «قبر مادر سلیمان» و نیایشگاه آناهیتا به «مسجد سلیمان» معروف شد تا تخریب نشوند.
در بلخ نیز که مهد آیین زرتشت بود، این احتمال وجود دارد که ساکنان بومی برای حفظ مقدسترین منطقه مذهبی خود از گزند تخریب، هویت معنوی آن را با نام شخصیتی که در اسلام بالاترین جایگاه حماسی و پهلوانی را داشت (حضرت علی) پیوند زده باشند تا قداست آن در لایهای از باورهای جدید، مکتوم و مصون بماند.
ژندهبالا، نوروز بزرگ و استمرار سنتهای کهن
امروز یکی از مهمترین آیینهای مزار شریف که توجه بسیاری از تاریخپژوهان و مردمشناسان را به خود جلب کرده، مراسم «ژنده بالا» یا «جهنده بالا» در نخستین روز نوروز است. در این مراسم، علم بزرگی که به «ژنده شاه اولیا» شهرت دارد، در صحن مسجد روضه شریف برافراشته میشود و آغاز جشن ۴۰ روزهای را اعلام میکند که به مناسبت شکوفایی دشتهای شقایق بلخ، «جشن گل سرخ» نام گرفته است.
«ژنده» یا «جهنده» در زبان محلی به معنای درفش یا پرچم بزرگ است. این علم بلند با پارچههای رنگارنگ، عمدتا سبز، پوشانده میشود و در میان فریادهای «یا علی مدد» در حضور هزاران زائر، بالا میرود. در باورهای مردمی، چگونگی برافراشته شدن آن میتواند نشانهای از برکت یا دشواریهای سال پیش رو باشد.
همزمانی این آیین با نوروز باعث شده است برخی پژوهشگران آن را نمونهای از درهمآمیزی سنتهای اسلامی و آیینهای کهنتر منطقه بدانند. از نظر آنان اگرچه منشا دقیق ژندهبالا همچنان محل بحث است، این مراسم میتواند نمونهای از تداوم و بازتفسیر سنتهای فرهنگی بلخ مانند اهتزاز درفش کاویانی در قالبی اسلامی باشد.
این فرضیه وقتی قویتر میشود که به یاد بیاوریم در گاهشماری زرتشتی، ششم فروردین که «نوروز بزرگ» یا «خردادروز» نامیده میشود، از مقدسترین روزهای سال است. بر اساس متون پهلوی، از جمله دینکرد و رساله «ماه فروردین، روز خرداد»، زرتشت ششم فروردین به دنیا آمد و در همین روز در سن ۳۰ سالگی، به پیامبری (بعثت) برگزیده شد و باز در همین روز بود که گشتاسبشاه در دربار بلخ آیین او را پذیرفت و فرمان برافراشتن درفش دین را داد.
در دوران باستان، پادشاهان در این روز مراسم «برافراشتن درفش شاهی» را بهعنوان نماد نو شدن جهان برپا میکردند. ابوریحان بیرونی در «آثار الباقیه» درباره ششم فروردین مینویسد: «در بامداد این روز، شخص غایب و پنهانی بر کوه پوشنگ ظاهر میشود که پارچهای سپید در دست دارد و نوید برکت میدهد.»
این ایده دقیقا با رسم امروزی جهنده بالا تطبیق دارد و کنار هم چیدن قطعات پازل تاریخ این احتمال را تقویت میکند که آیینهای این منطقه از بین نرفتهاند و تنها بازآفرینی شدهاند تا بقای آنها تضمین شود.
با این حال ممکن است این سوال پیش بیاید که چرا نوبهار و مسجد ۹ گنبد در محدوده شهر باستانی بلخ قرار دارند و روضه شریف در مزار شریف امروزی ساخته شده است و این دو مکان از نظر جغرافیایی با هم متفاوتاند. در این خصوص نمیتوان از نظر دور داشت که هر دو نقطه در واقع بخشی از یک حوزه فرهنگی واحد به شمار میروند و حلقه اتصال میان آنها نیز تداوم آیینهای مذهبی است. به این ترتیب که اگرچه هویت و نام آنها در طول قرون تغییر کرد، خاستگاهی واحد دارند.
هشدار سازمان ملل درباره خطر فروپاشی نظام سلامت در افغانستان
اندپندنت فارسی : سازمان بهداشت جهانی در گزارش سالانه خود درباره وضعیت بهداشت و درمان در افغانستان، هشدار داد که نظام سلامت این کشور با مجموعهای از تهدیدها و چالشها مواجه است که پایداری دستاوردها در این زمینه را در معرض خطر قرار میدهد.
این گزارش که روز پنجشنبه هشتم مرداد در ۷۸ صفحه، منتشر شد، علاوه بر محدودیتهایی که طالبان وضع کردهاند، کاهش شدید کمکهای مالی بینالمللی را هم از تهدیدهای اصلی نظام سلامت افغانستان دانسته است.
بر اساس این گزارش، کمبود بودجه باعث تعطیلی ۲۷ درمانگاه شده و حدود ۲۹۴ هزار نفر را از دسترسی به خدمات درمانی محروم کرده است. همچنین تنها حدود ۴۵ درصد بودجه موردنیاز بخش سلامت در چارچوب برنامه بشردوستانه سال ۲۰۲۵ تامین شده که خطر کاهش بیشتر خدمات و فروپاشی بخشی از زیرساختهای درمانی را افزایش داده است.
بر اساس این گزارش، چالش مهم دیگر محدودیتهای اعمالشده بر زنان شاغل در بخش بهداشت و درمان است. این گزارش تاکید میکند که این محدودیتها، از جمله محدودیتهای سفر و آموزش، بر مقابله با شیوع بیماریها، پایش بیماریها و فعالیتهای خدمترسانی در جوامع محلی تاثیر قابلتوجهی گذاشته که بهویژه در بخشهای مراقبت از مادران، سلامت باروری، واکسیناسیون، کنترل بیماریهای واگیردار و فعالیتهای جامعهمحور محسوس بوده است.
کمبود پزشک، قابله و کارمند زن هم که در بسیاری از مناطق، دسترسی زنان به خدمات درمانی را دشوارتر کرده، یکی از نگرانیهای اصلی سازمان بهداشت جهانی اعلام شده است.
فقر گسترده و افزایش کودکان مبتلا به سوءتغذیه
سازمان بهداشت جهانی تاکید میکند که افغانستان همچنین با بحران فزاینده سوءتغذیه روبهرو است. در سال ۲۰۲۵ بیش از ۵۶ هزار کودک مبتلا به سوءتغذیه شدید با عوارض پزشکی، تحت درمان قرار گرفتند.
این گزارش هشدار میدهد که اگر منابع مالی و کمکهای بشردوستانه کاهش یابد، این کودکان آسیبپذیرتر خواهند شد و خطر افزایش مرگومیر کودکان وجود دارد.
بر اساس این گزارش، بازگشت گسترده مهاجران از کشورهای ایران و پاکستان که شمار آنان بیش از ۲.۷ میلیون نفر براورد شده، به چالشهای موجود در افغانستان افزوده و بر مراکز درمانی، بهویژه در نقاط مرزی، فشار سنگینی وارد کرده است.
طالبان که تا پیش از بازگشت به قدرت، در مناطق تحت سلطه خود مانع اجرای برنامه واکسیناسیون علیه فلج اطفال میشدند، در پنج سال گذشته نیز هرازگاه این برنامه را مختل کردهاند.
بنا بر اعلام سازمان بهداشت جهانی، تهدیدها در حوزه بیماریهای واگیردار همچنان پابرجا است و افغانستان یکی از دو کشور جهان است که ویروس فلج اطفال هنوز در جوامع بومی در حال سرایت است و ممنوعیت واکسیناسیون خانهبهخانه، جابهجایی گسترده جمعیت و پوشش ناکافی واکسیناسیون در برخی مناطق، روند ریشهکنی فلج اطفال را دشوار کرده است. علاوه بر آن، خطر شیوع بیماریهایی مانند سرخک، سل، مالاریا، تب خونریزیدهنده کریمه کنگو و اسهالهای حاد نیز همچنان وجود دارد.
گزارش همچنین به تاثیر همزمان بلایای طبیعی و بحرانهای انسانی اشاره میکند. زمینلرزهها، سیلابها، خشکسالی، شیوع بیماریها و بازگشت مهاجران، ظرفیت نظام سلامت را بهشدت تحت فشار قرار دادهاند. در کنار این مشکلات، کمبود نیروی متخصص، ترک خدمت کارکنان مجرب، دشواری دسترسی به مناطق دوردست و افزایش نیازها در حوزه سلامت روان از دیگر چالشهای عمده این کشور به شمار میروند.
سازمان بهداشت جهانی تاکید کرد که با وجود تهدیدها و چالشها، در تمام ۳۴ استان افغانستان به ارائه خدمات حیاتی درمانی ادامه میدهد و ۱۷۱ مرکز مراقبتهای بهداشتی اولیه در ۲۲ استان بیش از ۱.۸۶ میلیون مراجعه سرپایی را ثبت کردند. بیش از ۱۸۹ هزار نفر، از جمله بازگشتکنندگان از ایران و پاکستان، هم در نقاط مرزی خدمات درمانی و مراقبتهای فوری را دریافت کردند. نزدیک به سه هزار تُن تجهیزات و اقلام درمانی نیز به ۴۸۹ مرکز درمانی ارسال شد که حدود ۳.۸ میلیون نفر از آنها بهرهمند شدند.
سازمان جهانی بهداشت در پایان تاکید کرد که تداوم ارائه خدمات درمانی و تقویت نظام سلامت شکننده افغانستان مستلزم تامین مالی پایدار و قابلپیشبینی، حفظ نیروی انسانیــ بهویژه کارکنان زن ــ و حمایت مستمر جامعه جهانی و کمکهای بینالمللی است.
بلوچستان: افزایش تنش در حاشیه جنگ
ایندیپندنت فارسی : از چند هفته پیش که کموبیش روشن شد که اسرائیل و آمریکا در جنگ جاری خود علیه ایران نمیتوانند نتیجه دلخواه خود را دیکته کنند، کوشش برای یافتن راههای تازه برای ادامه جنگ گسترش یافته است.
یکی از راههای پیشنهادی تشکیل یک دولت موقت به نام ایران است. مارک لوین و ویکتور دیوید هنسن، دو مشاور خودنامیده پرزیدنت دونالد ترامپ، تازهرسیدهترین مبلغان این برنامه خیالیاند. آنان توصیه میکنند که ترامپ داراییهای توقیفشده ایران را در اختیار دولت موقت قرار دهد و تلویحا تعیین آینده مناسبات دو کشور را به مذاکرات با این پدیده جدید واگذارد. دو مغز متفکر راست افراطی در آمریکا البته نمیگویند چه کسانی باید این دولت موقت را تشکیل دهند و در چارچوب چه قانونی مدعی حکومت بر ایران شوند.
در هر حال این بهاصطلاح برنامه فرابردی که بیشتر نماینده یأس از پیروزی دلخواه در جنگ است، تنها پیشنهاد جنگطلبان نیست. پیشنهاد مهمتر از آن سروصدایی است که از چند ماه پیش برای بهرهگیری از نیروهای مسلح نیابتی علیه ایران برپا شد. مبلغان این برنامه تاکید میکردند که همانطور که جمهوری اسلامی از نیروهای نیابتی خود در مبارزه علیه اسرائیل و آمریکا بهره میگیرد، آن دو نیز میبایستی همان روش را علیه ایران برگزینند.
نخستین گام در آن مسیر کوک کردن گروههای مسلح کرد مستقر در عراق بود. این گروهها که در پنج حزب متشکل هستند، همواره مناسبات تنگاتنگی با اسرائیل و آمریکا داشتهاند، اما لااقل دو حزب آنان جنگیدن علیه ایران به نیابت اسرائیل و آمریکا را نپذیرفتهاند. در نتیجه گروههای باقیمانده که از بقایای بقایای پکک با حضور افرادی با تابعیت کشورهای اروپایی تشکیل میشوند، در نقش پیشقراولان جنگ نیابتی احتمالی علیه ایران قرار گرفتند.
اما همانطور که میدانیم، برنامه موردبحث به دلایل گوناگون از جمله اختلاف میان پنج حزب ذکرشده، مخالفت ترکیه و نارضایی حکمرانان اقلیم خودمختار کرد در عراق، پیش از آنکه راه بیفتد، متوقف شد. البته سپاه پاسداران با تأسی به سردار قاسم سلیمانی، قهرمان سلفی گرفتن پس از پایان هر نبرد، با چند حمله بیمورد به اقلیم خودمختار، مدعی شد که جلو حمله نیابتی کردها را گرفته است.
از دست رفتن گزینه نیابتیهای کرد توجه دسیسهگران علیه ایران را به بلوچستان جلب کرد. بنیاد دفاع از دموکراسیها که در آمریکا فعالیت میکند، از سالها پیش برنامهای برای تجزیه ایران ارائه داده است که در آن، بلوچستان در کنار کردستان میبایستی نقش پیشاهنگ تحولات را برعهده گیرند.
متاسفانه در حالی که تجزیهطلبان در کردستان کمترین اقبالی در مسیر تجزیه ندارند، بلوچستان از سالها پیش از سوی تجزیهطلبان بلوچ پاکستانی و افغان موردتهدید بوده است. بلوچها که نیمی از اقوام تاریخی ایراناند، از سده نوزدهم به بعد، قربانی طرح امپراتوری بریتانیا برای تغییر نقشه منطقه بودهاند. هدف نهایی این طرح بهرهگیری از ناتوانی روزافزون ایران دوران قاجار برای جدا کردن بخشهایی از ایران تاریخی بود.
در چارچوب این طرح، بریتانیا اندکاندک کشوری تازه به نام افغانستان ایجاد کرد؛ کشوری که نام، مرزها و حاکمان آن را حکومت انگلیس در دهلینو برگزید. بر اساس آن برنامه، مرزهای جدیدی رسم شد که هنوز هم به نام رسمکننده، یعنی سروان دوراند، شناخته میشود. این مرزها اقوام پشتون را بین افغانستان نوبنیاد و امپراتوری انگلیس در هند تقسیم کرد. قربانی دیگر این تقسیم بلوچها بودند که در شرق، جزو اتباع امپراتوری خورشیدکلاه شدند، در غرب، جزو ایران ماندند و در شمال، در افغانستان جای گرفتند.
با شکلگیری مرزهای مرسوم سروان دوراند، بسیاری از بلوچها که آن طرف خط، یعنی زیر سلطه انگلیس، قرار گرفتند، ترجیح دادند با عبور از مرز، بار دیگر به میهن تاریخی خود یعنی ایران بازگردند. بعضی دیگر مهاجرت به آن سوی دریایی عمان را برگزیدند و تا امروز در سلطنت عمان نقش دارند. حتی بلوچان باقیمانده در امپراتوری انگلیس پیوندهای خود را با ایران هرگز قطع نکردند.
در دوران جنگ سرد، فکر تجزیه بلوچستان از پاکستان، بخش باقیمانده از امپراتوری انگلیس، از سوی اتحاد شوروی مطرح شد. مسکو با تعلیم رزمآوران بلوچ پاکستانی و مسلح کردن آنان، کوشید تا آن عضو پیمان مرکزی (سنتو) را به نفع متحد عملی خود یعنی هند تضعیف کند.
با سقوط اتحاد شوروی پس از ۱۰ سال جنگ در افغانستان، گروههایی تجزیهطلب بلوچ در پاکستان اندکاندک زیر نفوذ آمریکا قرار گرفتند و در نبرد علیه نظام کمونیستی در کابل شرکت کردند. پس از آن کویته، بزرگترین شهر بلوچ در پاکستان، عملا با تایید امنیت نظامی پاکستان، به صورت مرکز فرماندهی طالبان درآمد.
آمریکا پس از دههها جنگ داخلی، افغانستان را تقدیم طالبان کرد، اما ارتباط خود با گروههای بلوچ مستقر در پاکستان را ادامه داد.
در سال ۱۳۹۶ شمسی، تهران مدعی شد که دستکم ۸۰ گروه کوچک و بزرگ بلوچ پاکستان در نقش ذخیرهای برای روز مبادا علیه ایران در بلوچستان پاکستان حضور دارند. البته این گروهها حملات خود به ایران را از یکی دو دهه پیش آغاز کرده بودند. بزرگترین و فعالترین آنان به نام جیشالعدل برای مدتی بزرگترین تهدید تروریستی علیه ایران به شمار میرفت. این گروه و وابستگان آن موفق شدند شماری از نظامیان ایرانی را به قتل برسانند که معروفترینشان سرتیپ محمد شوشتری بود. شوشتری در آن زمان ستاره روبهاوج سپاه پاسداران به شمار میرفت؛ نقشی که سلیمانی، کارشناس روابط عمومی، بعدها به عهده گرفت. خود سلیمانی نیز بخشی از شهرت خود را مدیون ماموریتی کوتاه در بلوچستان بود.
سلیمانی موفق شد با پخش پول در نقاط گوناگون و چرب کردن سبیل بعضی رجال و معاریف بلوچ در پاکستان، بلوچستان ایران را آرام کند و با استفاده از این پیروزی، نردبان ترقی را با سرعتی بیشتر بنوردد.
با این حال تنش در بلوچستان یک واقعیت انکارناپذیر باقی ماند. ریشه این تنش را باید در نگاه امنیتی نظام خمینیگرا دانست. استان سیستان و بلوچستان دومین استان پهناور ایران است که از سه بخش تشکیل میشود. بخش جنوبی با نام تاریخی مکران در ساحل دریای عمان، پنجره ایران به سوی دریای عرب، خلیج بمبئی و اقیانوس هند است. این بخش میتواند به صورت یک سنگاپور دوم بازسازی شود و در همان حال با احداث خطوط ارتباطی، در نقش ریههای کل ایران و پس از آن کشورهای آسیای مرکزی و افغانستان قرار گیرد.
در سالهای پایانی دوران توسعه ایران پیش از انقلاب اسلامی، این قابلیت مکران موردتوجه قرار گرفت و چابهار بهعنوان بزرگترین بندر آن، شاهد سرمایهگذاریهای قابلتوجهی شد.
بخش شمالی کرمان با نام تاریخی بلوچستان از نظر معادن یکی از غنیترین نقاط ایران است. در سالهای ۱۳۴۰ و ۱۳۵۰، معادن مس، آهن و سرانجام اورانیوم بلوچستان روی نقشه قرار گرفت، اما متاسفانه برنامه بهرهبرداری از آن منابع با انقلاب اسلامی متوقف شد. بلوچستان در همان حال از امکانات کشاورزی در سطح وسیع برخوردار است؛ امکاناتی که بهرهگیری از آن نیازمند سرمایهگذاری سنگین است، اما در ۴۷ سال عمر جمهوری اسلامی، سهم بلوچستان از سرمایهگذاری مستقیم دولتی کمتر از نیم درصد بوده است، در حالی که جمعیت استان ۲ درصد کل جمعیت کشور را تشکیل میدهد.
در بخش بالاتر استان با نام تاریخی سرحد، شهر زاهدان از سال ۱۳۴۰ به بعد موردتوجه خاص دولت در تهران قرار گرفت، اما در آن زمان، هدف دولت بهرهگیری سریع از سرمایهگذاری بود و در نتیجه، دیگر نقاط منطقهــ خاش، ایرانشهر و سراوانــ از سهم مورد نیاز خود بیبهره ماندند. زاهدان جایی بود که یک دلار سرمایهگذاری در چند سال، چند برابر سود میداد.
البته در سالهای پیش از انقلاب نگاه دولت مرکزی به سیستان و بلوچستان هرگز جنبه امنیتی نداشت. ایران با دو همسایه شرقی خودــ افغانستان و پاکستانــ بهترین روابط را برقرار کرده بود. در نتیجه آخرین حضور بزرگ ارتش شاهنشاهی که در پادگان شهر خاش بود، پایان یافت. در آن زمان، هیچکس تصور نمیکرد که بلوچستان روزی در نقش یک تهدید امنیتی برای ایران قرار گیرد.
با روی کار آمدن آیتالله خمینی، نگاه دولت مرکزی در جهت ترسیم بلوچستان بهعنوان یک تهدید امنیتی و نه یک فرصت بزرگ برای توسعه اقتصادی، تغییر کرد. جمهوری اسلامی با یک سیاست دو سر، یعنی رشوه و سرکوب، در بلوچستان ظاهر شد؛ رشوه برای رجال و معاریف که در واقع نفوذ سنتی خود را از دست داده بودند و سرکوب برای مردمی که با مشکلات معیشتی از یک سو و دغدغههای فرهنگی از سوی دیگر دستوپنجه نرم میکردند.
از آنجا که پول هرگز امنیت نمیآورد و سرکوب حاصلی جز گسترش ناامنی نیست، جمهوری اسلامی موفق شد آرامترین استان ایران را تبدیل کند به فعالترین مرکز ناآرامی در کشور. بازداشتهای فلهای غیرقانونی و اعدامهای بیشمار به بهانه مبارزه با قاچاق مواد مخدر زمینه را برای گسترش نارضایتی در مقیاسی گسترده هموار کرد. به عبارت دیگر، سیاست تهران باعث شد که بلوچستان به صورت یک تهدید امنیتی ظاهر شود.
اما نگاه امنیتی رژیم بدون ارائه امکانات امنیتی نتیجهای جز تمدید و تشدید تنش نداشته است. در سال ۱۳۹۶، سپاه پاسداران خواستار بودجهای برای استخدام چهارهزار پرسنل جدید برای حفظ مرزهای ایران و پاکستان شد. در حالی که حفظ مرز با افغانستان را به ارتش محول کرد، اما بودجه موردبحث هرگز تامین نشد و پاسداران که سرگرم چاق کردن نیابتیهای خود در عراق، لبنان، یمن و سوریه بودند، هرگز نتوانستند امنیت مرز ایران و پاکستان را تامین کنند.
بر اساس اطلاعات رسمی جمهوری اسلامی، سیستان و بلوچستان لااقل در ۱۵ سال گذشته شاهد بیش از ۴۰ مورد درگیریهای مسلحانه بوده است، با صدها کشته و مجروح از دو طرف. تازهترین درگیریها هفته پیش رخ داد، آن هم در سطحی بیسابقه. گروههای مسلح بلوچ در زاهدان، چابهار، ایرانشهر، خاش، تفتان، نیکشهر، قصر قند و سرباز با نیروهای امنیتی درگیر شدند؛ نبردهایی که گاه ساعتها طول کشید.
امنیت اسلامی مدعی است که تیم «تروریست» را در عملیات جداگانه منهدم کرده است، اما سطح بیسابقه درگیریها باید زنگ خطری باشد. آیا آنان که خواب تجزیه ایران را با استفاده از نیروهای نیابتی در سر دارند، میکوشند تا طرحی را که در کردستان شکست خورد، در بلوچستان بیازمایند؟ آیا باقیمانده رژیم از خود نمیپرسد آیا نگاه امنیتی بدون امکانات امنیتی، نتیجهای جز فاجعه خواهد داشت؟
دیدگاه و نظرات ابراز شده در این مقاله لزوماً سیاست یا موضع ایندیپندنت فارسی را منعکس نمی کند.
یک شهروند آمریکایی به نام تاد آدام بیکر، ۴۴ ساله، از ساعت ۳ بعدازظهر روز جمعه ۲۶ تیر (۱۷ ژوییه)، در شهر مزارشریف، مرکز استان بلخ در شمال افغانستان، ناپدید شده است.
منابع مطلع به ایندیپندنت فارسی گفتند که این شهروند آمریکا متولد ایالت ماساچوست، حدود ۱۰ سال است که در افغانستان فعالیت میکند. به نقل از منابع، افرادی از نهادهای امنیتی طالبان با هجوم به محل زندگی تاد آدام بیکر، او را بازداشت کرده و با خود بردهاند، اما تا لحظه انتشار این خبر، هیچ نهاد یا مقامی از طالبان به تماسهای دوستان و نزدیکان این فرد برای مطلع شدن از سرنوشت او پاسخی ندادهاند و مسئولیت آن را نیز به عهده نگرفتهاند.
منابعی که با شرط محفوظ ماندن نامشان صحبت کردند، گفتند تاد آدام بیکر در مزارشریف فعالیت اقتصادی داشت و مدیر شرکتی با نام «خدمات مشاوره آدام بیکر» بود. او دستکم از سال ۲۰۱۷ در منطقه زراعتشهر مزارشریف زندگی میکرد.
بیکر ابتدا همراه خانوادهاش در این منطقه ساکن بود، اما پس از بازگشت طالبان به قدرت در سال ۲۰۲۱، خانوادهاش افغانستان را ترک کردند و به ترکیه رفتند، با این حال او به منظور ادامه فعالیتهای تجاریاش، همچنان میان افغانستان و خارج از کشور در رفتوآمد بود.
به نقل از این منابع، خبر ناپدید شدن این شهروند آمریکا به سفارت ایالات متحده در افغانستان که فعالیتش را از قطر پیش میبرد، اطلاع داده شده، اما مشخص نیست که میان مقامهای آمریکایی و طالبان در این زمینه تماسی برقرار شده است یا خیر.
تاد آدام بیکر با سازمان امدادرسان ماموریت بینالمللی کمکرسانی (International Assistance Mission) نیز همکاری میکرد. این سازمان از قدیمیترین نهادهای غیردولتی بینالمللی فعال در افغانستان است که در سال ۱۹۶۶ در کابل تاسیس شد و از آن زمان تاکنون در حوزههای بهداشت، چشمپزشکی، سلامت روان، آموزش، توسعه روستایی و توانبخشی فعالیت میکند. این سازمان که بهعنوان یک نهاد غیرانتفاعی در ژنو سوییس ثبت شده است، در افغانستان نیز مجوز رسمی فعالیت دارد و بیش از ۳۰۰ کارمند افغان و شماری داوطلب متخصص خارجی با آن همکاری میکنند. این نهاد تاکید میکند که خدمات خود را بدون تبعیض قومی، مذهبی یا سیاسی ارائه میدهد.
نهاد ماموریت بینالمللی کمکرسانی در طول نزدیک به شش دهه فعالیت خود در افغانستان بارها هدف حمله قرار گرفته است. از جمله در سال ۲۰۱۰ که ۱۰ تن از کارکنانش در بدخشان کشته شدند و در سال ۲۰۲۳ نیز طالبان ۱۸ تن از کارکنان این سازمان را در استان غور بازداشت کردند. در آن زمان، منابع مطلع در غور به ایندیپندنت فارسی گفتند که طالبان این افراد را به اتهام ترویج مسیحیت بازداشت و پس از مدتی، در ازای دریافت پول برای هر یک از بازداشتشدگان، آنان را آزاد کردند.
منابع مطلع در مزارشریف نیز به ایندیپندنت فارسی گفتند که تاد آدام بیکر با اتهامی مشابه، یعنی ترویج مسیحیت، بازداشت شده است و از ۱۰ روز پیش تاکنون هیچ اطلاعی از وضعیت و محل نگهداری او در دست نیست.
به گفته این منابع، ارتباط او با دوستان و اعضای خانوادهاش از ساعت ۳ بعدازظهر روز جمعه ۱۷ ژوییه، قطع شد و از آن زمان تاکنون مقامهای طالبان نیز درباره سرنوشت او اظهارنظری نکردهاند. هرچند طالبان از سال ۲۰۲۱ چندین بار محل اقامت تاد آدام بیکر در منطقه زراعت مزارشریف را بازرسی کرده بودند، او تا پیش از ناپدید شدن، آزادانه میان افغانستان و ایالات متحده آمریکا در رفتوآمد بود.
پیش از این مقامهای آمریکایی از جمله آدام بولر، فرستاده ویژه دونالد ترامپ در امور زندانیان، چندین بار به افغانستان رفته و در گفتگو با مقامهای طالبان، بر آزادی بی قیدوشرط آمریکاییهای بازداشتشده در این کشور تاکید کرده بود.
رهبران طالبان چگونه محافظت میشوند؟
افغانستان انترنیشنل : در سطوح پنهان قندهار و خیابانهای زرهپوش کابل، ساختار قدرتی سایهوار حاکم است که تمام تعاریف سنتی علوم سیاسی را به چالش میکشد.
اسناد طبقهبندیشده سازمان ملل متحد، اطلاعات مرکزی امریکا و ارگانهای اطلاعاتی جهان، پرده از آناتومی پیچیده قدرت، پوسته پنهان امنیتی و هزینههای میلیون دالری حفاظت رهبران «امارت اسلامی» برمیدارد.
با سقوط کابل در اگست ۲۰۲۱، افغانستان به آزمایشگاه حکمرانیِ یک «اتوکراسی مطلق» تبدیل شد؛ نظامی که در آن فرمانروایی نیمهپنهان، بدون قانون اساسی مدنی و تنها با صدور احکام مذهبی، بر جغرافیا و سرنوشت یک ملت حکومت میکند.
گزارشهای رسمی ملل متحد، سازمان اطلاعات مرکزی امریکا، شورای امنیت ملی روسیه و اندیشکدههای تخصصی بینالمللی نشان میدهند که الگوی حکمرانی طالبان، یک ساختار متمرکز، مذهبی و نظامی است.
الگوی سیاسی و ساختار حکمرانی
بر اساس ارزیابیهای شورای امنیت سازمان ملل متحد و مؤسسه پژوهشهای استراتژیک بینالمللی (IISS)، ساختار «امارت اسلامی» بر پایه یک «اتوکراسی مطلق و متمرکز» استوار است که در آن تمام اختیارات قانونی، مذهبی و نظامی در شخص رهبر خلاصه میشود.
تمرکز قدرت در قندهار
گزارشهای آژانس اطلاعات دفاعی امریکا (DIA) تأکید میکنند که برخلاف دولتهای متعارف که مرکز تصمیمگیری در پایتخت قرار دارد، هسته اصلی تصمیمگیریهای استراتژیک طالبان به قندهار مقر استقرار رهبر طالبان منتقل شده است.
نقش شورای علما
طبق تحلیلهای دفتر معاونت سازمان ملل در افغانستان، تصمیمگیری درباره سیاستهای کلان (از جمله محدودیتهای اجتماعی و آموزشی) عمدتاً در حلقه علمای مذهبی نزدیک به رهبر اتخاذ میشود و وزرای کابینه در کابل، نقش مجری این دستورات را بر عهده دارند.
تشکیلات اداری براساس اسناد رسمی
تیم نظارت بر تحریمهای شورای امنیت سازمان ملل متحد تأکید میکند که شمار مقامات ارشد مرکز (شامل وزرا، معینها و رؤسای کل نهادهای مستقل) بین ۱۵۰ تا ۲۰۰ نفر برآورد میشود.
بر اساس آمارهای اندیشکده خاورمیانه و ثبت فرمانهای رسمی، کل شبکه انتصابات رسمی طالبان در سراسر افغانستان شامل حدود ۱,۲۰۰ مقام ارشد و متوسط (شامل والیها، فرماندههای امنیه، قاضیان و فرماندهان نظامی) است.
تدابیر امنیتی، تعداد نیروها و پروتکلهای حفاظتی
بررسیهای سرویس امنیت فدرال روسیه و جامعه اطلاعاتی امریکا نشان میدهد که طالبان برای حفاظت از رهبران خود، تلفیقی از تاکتیکهای مخفیکاری چریکی و تجهیزات نظامی زرهی را به کار گرفتهاند.
سطوح حفاظتی هبتالله در قندهار
حلقه اول، محافظان نزدیک: بر اساس گزارشهای اطلاعاتی، نیروهای ویژه تحت عنوان «نیروهای ویژه امیرالمومنین» متشکل از ۱۰۰ تا ۱۴۰ نیروی زبده به فرماندهی افراد کاملاً مورد اعتماد، مسئولیت مستقیم حفاظت فیزیکی از او را بر عهده دارند.
حلقه دوم (امنیت محیطی): ارزیابیهای موسسه پژوهشهای استراتژیک بینالمللی نشان میدهد یک واحد ویژه مستقل شامل ۲,۰۰۰ تا ۳,۰۰۰ نیروی وفادار، پوشش امنیتی ولایت قندهار و اقامتگاههای احتمالی رهبر را تأمین امنیت میکند.
امنیت سیگنالی: به گزارش آژانس امنیت ملی امریکا (NSA)، جهت جلوگیری از ردیابیهای هوایی و الکترونیکی، استفاده از تجهیزات ارتباطی هوشمند در محیط نزدیک به رهبر طالبان ممنوع بوده و انتقال دستورات عمدتاً از طریق پیکهای کتبی صورت میگیرد.
حفاظت از ابر وزار و اعضای کابینه
سراجالدین حقانی، وزیر امور داخله: بر اساس گزارشهای شورای امنیت سازمان ملل، محافظان او شامل ۱۰۰ تا ۱۵۰ نیروی وفادار از شبکه حقانی است که توسط واحدهای ویژه پولیس کابل پشتیبانی میشوند.
ملا یعقوب وزیر دفاع: حفاظت از او بر عهده ۵۰ تا ۱۰۰ نیرو از واحدهای ویژه وزارت دفاع مانند قطعه فاتح است.
یکی از نهادهای کلیدی در ساختار طالبان، وزارت امر به معروف و نهی عن المنکر به رهبری خالد حنفی است که بهشدت تحت محافظت قرار دارد.
تعداد نیروی محافظ اعضای کابینه متفاوت بوده و برخی از وزرا تعداد کمتر نیروی مسلح دارند.
خلیل الرحمن حقانی وزیر امور مهاجرین طالبان در حمله داعش کشته شد.
نقش ریاست عمومی استخبارات
ارزیابیهای سازمان اطلاعات و امنیت خارجی بریتانیا نشان میدهد که اصلیترین تهدید علیه مقامات طالبان، حملات هدفمند داعش خراسان است. استخبارات طالبان با در اختیار داشتن حدود ۵۰,۰۰۰ نیروی عملیاتی و شبکه مخبران شهری، مسئولیت خنثیسازی پیشگیرانه طرحهای ترور را بر عهده دارد.
محافظت از والیها
در باره چگونگی محافظت از والیهای طالبان به دلیل حساسیت و محرمت آن در دست نیست.
بر اساس گزارشها و شواهد، والی قندهار، مرکز تصمیمگیری طالبان به شکل ویژه تحت پوشش امنیتی حفاظتی قرار دارد.
ابر والی طالبان در بلخ که چندین ولایت شمال را هم تحت مدیریت دارد، توسط نیروهای ویژه وفادار به حلقه قندهار تامین امنیت میشود.
تعداد محافظان شخصی او به دهها نفر میرسد.
هزینههای مالی و منابع تأمین بودجه حفاظتی
بر اساس برآوردهای مالی سازمان ملل متحد و ارزیابیهای ارگانهای اطلاعاتی، تعداد کل نیروهای محافظت مستقیم از ارکان رهبری طالبان در مجموع حدود ۲,۵۰۰ تا ۳,۵۰۰ نیروی مسلح و امنیتی میرسد.
آنها مسئولیت حفاظت از هبتالله، وزرای کلیدی و والیهای ارشد را بر عهده دارند.
هزینه مستقیم یا حقوق و جیره ماهانه هر محافظ بین ۱۵۰ تا ۲۵۰ دالر برآورد میشود که معادل ۵ تا ۸ میلیون دالر در سال را شامل میشود.
این بخش مستقیماً از بودجه رسمی وزارتخانههای امنیتی دفاع و داخله تأمین میگردد.
هزینههای غیرمستقیم، نگهداری خودروهای زرهی به جا مانده از نیروهای غربی، تأمین سوخت کاروانهای پشتیبانی و استخباراتی، بخش قابلتوجهی از بودجه غیرمستقیم دستگاههای امنیتی طالبان را به خود اختصاص داده است.
ارزیابیهای مشترک نهادهای بینالمللی و سازمانهای اطلاعاتی جهان نشان میدهد که طالبان توانستهاند با ایجاد یک ساختار متمرکز، اختصاص بودجههای چند میلیون دالری برای حفاظت از مقامهای ارشد، بهرهگیری از شبکههای اطلاعاتی پیشگیرانه و انضباط سختگیرانه مذهبی-نظامی، تسلط کامل بر جغرافیای افغانستان را حفظ کنند
شکنجه متهمان عضویت در جبهههای مخالف طالبان در زندانهای بگرام و پلچرخی
اندپندنت فارسی : نزدیکان تعدادی از زندانیان متهم به عضویت در جبهههای نظامی مخالف طالبان که در زندان بگرام در شمال کابل نگهداری میشوند، میگویند طالبان در نبود نظارت نهادهای بازرسی و مدافع حقوق بشر، زندانیان را به شیوههای هولناک شکنجه میکنند.
یکی از اعضای خانواده فردی که اوایل خرداد به اتهام عضویت در جبهه مقاومت ملی افغانستان بازداشت و زندانی شد، به شرط محفوظ ماندن هویتش، به ایندیپندنت فارسی گفت که نهتنها زندانیان، بلکه خانوادههای آنان نیز هنگام ملاقات با خشونت، تحقیر و آزار مواجه میشوند. این فرد که بهتازگی به زندان بگرام رفته بود، گفت با دشواری اجازه یافت عضو خانوادهاش را ملاقات کند و افزود زندانیان علاوه بر اینکه شکنجه میشوند، به آب و غذای سالم نیز دسترسی ندارند.
او با تاکید بر اینکه طالبان اجازه نمیدهند خانوادهها برای زندانیان خوراکی و دارو ببرند، گفت: «اگر واسطه یا پول داشته باشی، حتی میتوانی مواد مخدر را داخل زندان ببری، اما اگر واسطه نداشته باشی، پول ندهی یا زندانی متهم به همکاری با مقاومت باشد، فقط خشونت و تحقیر نصیبت میشود.»
این مرد همچنین گفت زنانی که برای ملاقات همسر و فرزندشان یا کودکانی که برای دیدار پدرانشان به زندان بگرام میروند، نیز با رفتارهای خشونتآمیز روبهرو میشوند. او توضیح داد که در آخرین مراجعه خود در اوایل مرداد، حدود پنج ساعت در اتاقی تاریک منتظر ماند تا سرانجام اجازه یافت کمتر از نیم ساعت عضو خانوادهاش را ملاقات کند.
او همچنین تصریح کرد که خانوادههای پنجشیری بیش از ساکنان دیگر ولایتها با رفتارهای خشونتآمیز و تحقیرآمیز مواجه میشوند، زیرا طالبان تصور میکنند اغلب ساکنان پنجشیر با مخالفان مسلح این گروه همکاری و روابط نزدیکی دارند.
طالبان در اوت ۲۰۲۵، زندانیان متهم به عضویت در جبهه مقاومت ملی و همچنین افراد متهم به همکاری یا عضویت در داعش خراسان را از زندان پل چرخی و بازداشتگاههای اداره استخبارات به زندان بگرام منتقل کردند. هرچند هنوز شماری از افراد متهم به عضویت در جبهههای نظامی در زندان پل چرخی و دیگر زندانها نگهداری میشوند، بیشتر آنان، بهویژه کسانی که با اتهامهای سنگینتری مواجهاند، در زندان بگرام نگهداری میشوند.
پنجشیر، زادگاه احمدشاه مسعود، قهرمان ملی افغانستان، و محل شکلگیری جبهه مقاومت ملی به رهبری احمد مسعود است. نیروهای این جبهه در سالهای ۲۰۲۱ و ۲۰۲۲ در پنجشیر و شماری از ولایتهای دیگر درگیریهای سنگینی با طالبان داشتند و سرانجام پس از متحمل شدن تلفات سنگین، به جنگ چریکی و عملیات «بزن دررو» روی آوردند.
شکنجه تا سرحد مرگ
از زمان بازگشت طالبان به قدرت، از مرگ زندانیان بر اثر شکنجه یا شلیک مستقیم گزارشهای متعددی منتشر شده است. در بسیاری از موارد، خانوادهها و بستگان زندانیان کشتهشده از بیم طالبان از در میان گذاشتن اطلاعات با رسانهها خودداری میکنند. یکی از این موارد، کشته شدن فایض پنجشیری است که در دیماه ۱۴۰۴ در زندان پل چرخی جان باخت. درباره این زندانی اطلاعات اندکی در رسانهها منتشر شد و با گذشت نزدیک به هشت ماه، بستگان و اعضای خانواده او هنوز بهصورت علنی درباره این رویداد سخن نگفتهاند.
یکی از ساکنان پنجشیر گفت یک واحد نظامی طالبان به نام «یرموک ۶۰» که در ساختار وزارت داخله فعالیت میکند و وابسته به شبکه حقانی است، بهتازگی در پنجشیر مستقر شده است که مسئولیت آن ردیابی، بازداشت و شکنجه افراد متهم به همکاری با جبهه مقاومت ملی است و به هیچیک از نهادهای طالبان پاسخگو نیست. او افزود این واحد از نیروهای انتحاری شبکه حقانی و فارغالتحصیلان مدارس دینی این گروه تشکیل شده است.
پس از حملات اخیر جبهههای مخالف طالبان در بدخشان که به تصرف چندساعته شهرستان یفتل و سقوط دو پاسگاه طالبان در شهرستان زیباک انجامید، نگرانی از گسترش دوباره فعالیت نیروهای مقاومت در پنجشیر افزایش یافته است. طالبان از دو هفته پیش با تشدید تدابیر امنیتی، حضور مردم، از جمله چوپانها، را در مناطق کوهستانی پنجشیر ممنوع کردهاند.
یکی از ساکنان بازارک، مرکز ولایت پنجشیر، به شرط محفوظ ماندن نامش به ایندیپندنت فارسی گفت که افزون بر محدودیتهای شبانهروزی برای رفتوآمد مردم، هر روز چندین نفر به اتهامهایی مانند نقض محدودیتهای شبگردی، بیتوجهی به مقررات امنیتی یا حضور در مناطق کوهستانی ممنوعه بازداشت میشوند. به گفته او، درگیریهای اخیر در بدخشان سبب شده است طالبان محدودیتهای بیشتری را بر ساکنان پنجشیر اعمال کنند.
مرگ رویاها زیر حاکمیت طالبان؛ جوانانی که در سفر قاچاقی از تشنگی و گرسنگی جان باختند و زیر شنها ومحبوس شدند
اندپندنت فارسی : فقر و گرسنگی در افغانستان تحت حاکمیت رژیم طالبان به اوج رسیده است، تا جایی که متقاضیان سفر قاچاقی خطر عبور از دشتهای سوزان نیمروز در جنوب غرب افغانستان را به جان میخرند؛ دشتهایی که به گرمای شدید، گردباد و طوفان شن مشهورند. با این حال، شماری از این افراد، از جمله ۱۴ تن از ساکنان استان بادغیس، بختیار نیستند و رؤیاها و آرزوهایشان در همین دشتها خاک میشود.
دمای هوا در دشتهای خشک و بیابانی نیمروز در تابستان به بیش از ۴۵ درجه سانتیگراد میرسد و در این فصل سفر قاچاقی به ایران با خطرهای بسیاری همراه است. با این حال، فقر و گرسنگی شدید و همچنین خشکسالی پایدار افغانستان باعث شده بسیاری از خانوادهها تنها روزنه امید را سفر قاچاقی به ایران و عبور از دشتهای سوزان و کوههای نیمروز و استان بلوچستان پاکستان بدانند.
روز شنبه دهم مرداد/اسد، رژیم طالبان اجساد ۱۴ جوان را که بر اثر گرما و تشنگی در دشتهای نیمروز جان باخته بودند، به زادگاهشان در منطقه قولغی شهرستان درهبوم استان بادغیس منتقل کردند.
حکومت طالبان اجساد این افراد را با بالگرد نظامی از استان هرات به بادغیس منتقل کردند. سپس دستگاه تبلیغاتی و رسانهای طالبان تصاویر این رویداد را در رسانهها و شبکههای اجتماعی منتشر کرد و این اقدام را نشانه همدردی با خانوادههای قربانیان دانست.
عبدالخالق، از ساکنان شهرستان درهبوم، گفت که این ۱۴ نفر به دلیل فقر و گرسنگی شدید قصد داشتند قاچاقی به ایران بروند، اما در مسیر جان باختند.
او گفت که خواهرزاده، برادرزاده و شماری دیگر از بستگان نزدیکش در میان جان باختگان بودهاند.
او افزود: «همگی این جوانان بیکار بودند و مجبور شدند که قاچاقی به ایران بروند. همگی این افراد در دشتهای نیمروز جان باختند.»
مقامهای محلی طالبان در نیمروز گفتند، اجساد ۱۴ مهاجر افغان روز پنجشنبه ۸ مرداد، در منطقه ریگزار لالو در دشت مارگو پیدا شده است. این افراد با یک خودرو تویوتا، که اغلب در مسیرهای قاچاقی نیمروز به پاکستان استفاده میشود، در حال رفتن به پاکستان و سپس ایران بودند که خودرو آنها با نقص فنی مواجه میشود. پس از آن، راننده و یکی از سرنشینان مجبور میشوند برای برطرف کردن نقص از دشت خارج شوند و دیگر مهاجران را آنجا باقی بگذارند.
راننده پس از اینکه به دشت بازمیگردد، به دلیل گردوغبار و توفان شن نمیتواند آنها را پیدا کند و در نهایت، موضوع را به طالبان اطلاع میدهد. اجساد این ۱۴ مهاجر، که بر اثر گرسنگی، تشنگی و گرما جان باخته بودند، سه هفته بعد پیدا شد.
طالبان در نیمروز اعلام کردند که شناسایی اجساد این افراد، به دلیل آنکه چندین روز زیر شن و خاک مانده بودند، دشوار بود. اجساد پس از شناسایی به بادغیس منتقل شدند.
این چندمین بار طی تابستان امسال است که پیکر بیجان مهاجران قاچاقی در دشتهای سوزان نیمروز پیدا میشود. حدود دو هفته پیش نیز اجساد پنج شهروند افغان که قصد ورود قاچاقی به ایران را داشتند، در دشتهای شهرستان چخانسور نیمروز کشف شد.
حدود سه ماه پیش، برنامه جهانی غذای سازمان ملل متحد (WFP) اعلام کرد که بیش از ۱۳.۸ میلیون نفر در افغانستان با ناامنی شدید غذایی مواجهاند و بحران گرسنگی، به دلیل افزایش تنشهای منطقهای و بالا رفتن قیمتها، در حال «وخیمترشدن» است. این سازمان هشدار داد که نزدیک به پنج میلیون کودک و زن باردار یا شیرده در افغانستان به سوءتغذیه شدید دچارند. برنامه جهانی غذا از کشورها و نهادهای امدادرسان خواست که برای تأمین بودجه کمکرسانی به نیازمندان افغانستان همکاری کنند.
از روی کار آمدن مجدد رژیم طالبان در افغانستان پنج سال میگذرد و در این مدت، فقر و گرسنگی در این کشور تشدید شده است. با این حال، حکومت طالبان به جای ایجاد زمینههای اشتغال، با افزایش تنش با پاکستان، اجرای قوانین سختگیرانه تحت عنوان «شریعت اسلامی» و ممنوع کردن کار و آموزش زنان و دختران، باعث شده است افغانستان منزویتر شود و میزان کمکهای خارجی کاهش یابد.
بخشی از پیامدهای تشدید بحران فقر و گرسنگی با افزایش سفرهای قاچاقی به ایران نمایان میشود.
با این حال، رژیم طالبان اعلام کرده است که هدف اصلی این رژیم اجرا و اعمال «شریعت اسلامی» است و در این زمینه هیچ نرمشی نشان نمیدهد. از سوی دیگر، میزان عواید رژیم طالبان از محل جمعآوری مالیات و استخراج منابع و معادن زیرزمینی مشخص نیست و طالبان درباره میزان عواید و مصارف حکومت خود اطلاعرسانی نمیکنند.
رژیم طالبان در پنج سال گذشته، در حالی که میلیونها شهروند افغانستان در معرض فقر شدید قرار دارند، هزینههای هنگفتی را صرف امور نظامی، ساخت مساجد و مدارس دینی برای آموزشهای ایدئولوژیک کرده است. در این میان، شهروندان افغانستان برای فرار از فقر و شرایط کنونی افغانستان، به سفرهای قاچاقی و عبور از دشتها و کوهها روی میآورند، اما سرنوشت برخی از آنان مانند ۱۴ ساکن منطقه قولغی است که به جای رسیدن به مقصد، اجسادشان به خانه بازمیگردد.