3
  

 

 عبدالواحد خرم

 

 

گردش تخت شاهی از این ولایت به آن ولایت

 

از کتاب «خاطرات مهاجرت در ازبکستان و اشاره به مسایلی از افغانستان » 

 

استاد ربانی و سایر مسئولین دولت در ولایت تخار مستقر شدند. در این دوره و چه پس از تشکیل دولت موقت، مطابق دستور حجت‌الاسلام والمسلمین استاد حاجی محمد محقق، وزیر داخلهٔ وقت که از ملت هزاره بود، اعمال غیرانسانی صورت پذیرفت، اعمالی همچون قتل، اختطاف و دزدی آشکار در مسیر شاهراه‌ها، به‌ویژه در شهرک حیرتان، و ولسوالی های آقینه، اند خوی ، کمربند و کوه‌های اطراف شهر تا جوزجان و بغلان. یادآوری این موارد مخالفت با ملت زحمتکش هزاره ما نیست.

در تاریخ افغانستان هرگز ندیده‌ام و نه شنیده‌ام که زمامداری در برابر خود یا قوم خویش نوشته باشد و یا از مقامش بخاطر ضعف و بی‌لیاقتی استعفا کند. کنار رفتن صبغت‌الله مجددی، نخستین ممثل دولت اسلامی، دو ماه پس از پیروزی کودتای کمونیستی ـ اسلامی ۸ ثور سال ۱۳۷۱، با پلان از پیش تعیین‌شدهٔ ربانی و مسعود صورت گرفت و آقای مجددی در محاسبهٔ تناسب قوا، به‌گونه‌ای مسالمت‌آمیز از قدرت کنار رفت و گرچه نامبرده برای رهبری دولت، قطعاً تا آخرین رمق حیات برای بقای خود تلاش می‌کرد.

صرف نظر از تمام زحمات و مشکلات چهارده‌سالهٔ جهاد که تا اندازه‌ای به شهرت و آوازهٔ مردم افغانستان افزود، می‌توان گفت یکی از عوامل شکست سوسیالیسم و حکومت کمونیستی برژنفی، ایجاد حس تنفر در میان مردم شوروی علیه حکومت‌شان بود؛ زیرا فرزندان‌شان در جنگی بی‌معنا از میان می‌رفتند. این جنگ، در واقع مداخله در امور داخلی یک کشور کوچک شرقی یعنی افغانستان بود؛ کشوری که داشتن سوابق تاریخی در برابر انگلستان، چنین مداخله‌ای برخلاف تمام مسائل دینی، مذهبی، اخلاقی، عنعنات و رواج‌های آنان محسوب می‌شد و به این ارزش‌ها خدشه وارد می‌کرد.

آقای مجددی پس از کنار رفتن از ریاست دولت، از عملکرد خود پشیمان شد و در جستجوی نیروی نظامی مدافع برآمد. از سوی دیگر، سایر نیروهای تنظیمی جهادی، به‌شمول حکمتیار و مسعود، دیگر به او نیازی نداشتند. محاذ ملی که رهبری آن را سید احمد گیلانی بر عهده داشت، با او تفاهم داشت؛ اما نامبرده نیروی نظامی کافی در اختیار نداشت. چنان‌که می‌گفتند: «مجددی صاحب یک سرویس آدم دارد و هیچ‌کار از دستش نمی‌آید.»

مسعود که در دولت ربانی از رئیس‌جمهور نیز مهم‌تر و باصلاحیت‌تر به نظر می‌رسید، بر اساس پالیسی خود و به منظور تأمین آرامش، مجددی را از دولت کنار زد و صلاحیت‌ها را در حزب خود، به رهبری ربانی، متمرکز ساخت و خود وزیر دفاع شد. وزیر دفاعی که مهارت خاصی در جنگ‌های چریکی و پارتیزانی آن هم در درهٔ پنجشیر و حومهٔ آن داشت، با وجود آن‌که تحصیلات نظامی نداشت و بر اساس مسائل سیاسی، در دورهٔ ظاهرشاه صنف دوم پولی‌تخنیک کابل را ترک داد 

وزیری کم‌حرف، اما پرآوازه و صاحب‌نام و نشان؛ مردم کابل دربارهٔ او می‌گفتند: «شیر پنجشیر » او چندان علاقه‌ای به گردآوردن هیأت رهبری وزارت نداشت و تمایلش بیشتر به شنیدن سخنان نزدیکان جهادی‌اش، به‌ویژه دوستان پنجشیری، بود و به دیگران کمتر اعتماد می‌کرد. با در نظر داشتن تجارب تلخ کادری دورهٔ کمونیستی ـ در حالی که تره‌کی، نجیب و استاد حزب دموکراتیک خلق افغانستان را هرگز «کمونیست» نمی‌نامید 

مسعود کمتر به تدویر جلسات منظم با همکاران رهبری وزارت دفاع و پرسونل فعال توجه داشت و طبق عادت، بادوربین عسکری علاقهٔ زیادی به داشتن قرارگاه در تپهٔ سرخ جبل‌السراج و نیز رفتن به کوه آسمایی (کوه تلویزیون) داشت؛ جایی که از آنجا شهر کابل به‌خوبی دیده می‌شد. او مردی پر رمز و راز و خوددار بود، اما در صحبت و سخنرانی دلیر و مقاوم جلوه می‌کرد.

او رهبری وزارت دفاع را بدون محمدیونس قانونی که رئیس عمومی امور سیاسی آن وزارت بود و عملاً بسیاری از بخش‌ها را دیگران رهبری می‌کردند ، در کنار او افرادی چون پیژندوال، رئیس ساختمانی و معاون وزیر دفاع، فعالیت داشتند؛ در حالی که در بخش‌های مختلف وزارت دفاع، جنرالان کمونیست و کادرهای دورهٔ تره‌کی و داکتر نجیب‌الله نیز اجرای وظیفه می‌کردند. برای مثال، جنرال امیرمحمد، داکتر فاروق پروانی و محمدظاهر سوله‌مل از جمله کسانی بودند که در دوره‌های تره‌کی و نجیب از امتیازات بلند مادی و معنوی برخوردار بودند. با این همه، مسعود را تمامی دوستان و هوادارانش با لقب مردمی "آمر صاحب!" صدا می‌کردند، در حالی که او وزیر دفاع دولت بزرگ اسلامی افغانستان بود.

افغانستان حقیقتاً کشوری پیچیده است؛ در مورد کشورهای دیگر یا معلومات کمی داریم، یا نمی‌دانیم عجیب‌اند. صبغت‌الله مجددی، رئیس دولت موقت در پشاور در زمان جهاد علیه حکومت کمونیستی بود.  اقای فرهنگ از روی مجبوریت، تنها برای گرفتن یک پاسپورت اعترافات عجیبی دارد 

انسان شریف آنست که به اشتباه خود اعتراف کند، آن‌هم به‌گونهٔ کتبی و در برابر تمام مردم. ما جوانان آن زمان، بنابر احساسات جوانی و نداشتن درک استراتیژیک از رهبران خود و خیانت‌های آنان به مردم، آگاه نبودیم. رهبرانی که با داشتن عقده‌های شخصی از شورا تا پارلمان، برای کرسی، منصب و وکالت، ما را وسیلهٔ تبلیغات و آلهٔ دست داخل و خارج ساختند و هموطنان ما را به کشتن دادند.

در هفتهٔ اول ماه حوت ۱۳۷۶، به مناسبت سومین سالروز شهادت استاد عبدالعلی مزاری و مراسم هشتم مارچ، حکمتیار و مسعود برای نخستین‌بار در شهر مزارشریف، پایتخت دولت اسلامی، حضور یافتند. پس از ادای نماز جمعه در ۱۵ حوت به امامت حکمتیار، موصوف سخنرانی‌ای انجام داد که از طریق رادیوی بلخ نشر شد. وی در جریان سخنرانی گفت: «ببرک کارمل و تره‌کی فرزندان ما را کمونیست ساختند.

تعصب، ابزار برنده و آتشین رهبران افغانستان

در حالی که کمونیست و مجاهد، هر دو، در خانواده‌های مردم افغانستان تولد شده و رشد کرده‌اند و هرکدام در مرحله‌ای از زمان، بنابر شرایط، مسیر جداگانه‌ای را پیموده‌اند. این رهبران به‌گونهٔ مستقیم و غیرمستقیم در دوران حکومت‌داری‌شان به کمک یکدیگر رسیده‌اند. تفاوت موضوع تنها در این است که در دوران حکومت‌های کمونیستی امین و کارمل، فرزندان مردم بی‌بضاعت به‌نام مجاهد نابود شدند و در نزد آمرین جهادی، مردم غریب و بی‌چاره به‌نام کمونیست مورد استفاده قرار گرفتند.

برای مثال، سلیمان لایق، شاعر پشتو زبان و از مؤسسین حزب دموکراتیک خلق بخش پرچم، برادر خانم مجددی است. او در تمام دوره‌های کمونیستی با عیش و عشرت کامل زندگی گذراند و چهارده سال عضو بیروی سیاسی حزب دموکراتیک خلق بود 

حفیظ‌الله امین و داکتر نجیب‌الله تمایل داشتند قدرت پس از آنان به‌صورت ائتلافی یا مستقیم به دست حزب حکمتیار برسد. چنان‌که پرچمی‌ها ادعا می‌کردند: تره‌کی رو به زوال است، امین به سوی حکمتیار می‌رود و خلقی‌ها گلبدینی هستند. گلبدین حکمتیار که هیچ وجه مشترک زبانی، قومی، محلی، مذهبی یا شخصی با جنرال دوستم نداشت، با او متحد شد و در یک جبهه علیه احمدشاه مسعود قرار گرفت.

سخنگوی جنرال دوستم، که هم‌زمان رئیس عمومی امور سیاسی قوای نظامی بود، حرکت طالبان را به نفع دوستم، و به معنای قیام علیه مسعود، ربانی و سیاف، استقبال کرد و آن را به نفع شمال افغانستان دانست. عبدالوکیل وزیر امور خارجه، محمود بریالی، فرید مزدک و شماری از اعضای دفتر سیاسی کمیتهٔ مرکزی حزب دموکراتیک خلق افغانستان (بخش پرچم) با شورای نظار جمعیت اسلامی دید و بازدید داشتند. به اطلاع رسیده که از جانب مسعود، برخی از جنرالان بزرگ اردو چون آصف دلاور، نبی عظیمی و عبدالفتاح، برای مدتی با آنان بوده و تأمین مالی می‌شدند.

شماری از جنرالان وزارت امور داخله به طرف حزب اسلامی حکمتیار رفتند و در صفوف آن قرار گرفتند؛ اما بعدها از حکمتیار ناراض شده و متواری گردیدند. دگروال عبداللطیف، که در دورهٔ داکتر نجیب‌الله به جنرالی رسید، از افسران مهم و معتبر ببرک کارمل و جنرال یاسین صادقی، رئیس امور سیاسی، بود.

وی در ریاست عمومی امور سیاسی، مدیریت و سازماندهی حزب دموکراتیک خلق افغانستان را برعهده داشت و پرچمدار مشهور و کمونیست پرآوازهٔ کشور محسوب می‌شد. او به فراکسیون‌بازی حزبی سخت متمایل و در آن مهارت داشت. با این همه، از آغاز حکومت ببرک کارمل تا دورهٔ احمدشاه مسعود، جز چند روز مهاجرت ناشی از فشارهای حفیظ‌الله امین، هیچ‌گونه سختی روزگار را در کابل ندید. همیشه منصب جنرالی داشت و نمی‌خواست با یک خلقی وارد صحبت شود، چه برسد به این‌که دو دقیقه حرف بزند یا کمک کند؛ در حالی که هزاران خلقی و پرچمی ناآگاه و فریب‌خورده قربانی رهبرانی شدند که این نمونه‌ای از آن خروار است.

ناگفته نماند که جنرال لطیف، برادر داکتر عبدالله معاون وزیر خارجه و سخنگوی باصلاحیت شورای نظار دولت اسلامی استاد ربانی- بوده است. چهارده سال برادرش، افراد ناآگاه و فاقد دانش و سلیقه را امر و نهی می‌کرد. داکتر عبدالله نیز سال‌هاست که بالای مجاهدین حاکمیت دارد. آن‌ها از طرف پدر، پشتون کندهاری و از طرف مادر، پنجشیری‌اند و محل بودوباش‌شان بعدها کابل شد.

یادآوری از پدر لطیف و عبدالله از آن جهت است که آنان در هر دو بخش که حضور داشته‌اند، بیش از دیگران مردم را به مبارزهٔ ملی، ملیتی و بدگویی علیه کمونیستان و مجاهدین تشویق می‌کردند؛ در حالی که خودشان از امتیازات استاد ربانی و ببرک کارمل بهره‌مند بودند.

مجددی، پیش از آنکه از مقامش معزول شود یا رو به زوال گذارد، گرایش خاصی به جنرال دوستم پیدا کرد. او، دوستم را نه تنها یک حامی و مدافع روحانی، بلکه بهتر از بدنامی می‌دانست و در اجتماع، او را چونان روحانی‌ای برجسته می‌دید. این دو، یکدیگر را در آغوش کشیدند؛ پسر و پدرخوانده شدند. مجددی، به این جنرال ساده و خوش‌باور، به قصد برنامه‌ریزی بعدی برای ریاست جمهوری‌اش، لقب سترجنرال و مجاهد کبیر را اعطا کرد. 

این اقدام موجب تعجب مردم افغانستان و برانگیختن خشم مجاهدینی شد که سال‌ها علیه دوستم و حکومت کمونیستی جنگیده بودند. در نتیجه، مجددی، با کاستن از وزن سیاسی خود، به سفرهای منظمی به شبرغان و مزار شریف رفت. سفر خارجی او به بخارا با زمینه‌سازی جنرال سخی، مأمور دوستم، صورت گرفت و در آنجا مورد استقبال جنرال نسیم، رئیس مطبوعات و نشریات دوستم، قرار گرفت.

جنرال دوستم در آغاز کار خود، نظم و نسق، امنیت، یونیفورم نظامی واحد و ادارهٔ بهتری در ارتش داشت. در مراحل اولیهٔ زندگی نظامی و سیاسی‌اش، معاونان فعالی چون جنرال هلال پیلوت،( متملق در بار دوستم و یکی از فاسدین مشهور جمهوریت ) ، جنرال مؤمن (بخش کیان نادری) و کارمندان برجسته سیاسی مانند پیگیر و طغیان را در کنار خود داشت؛ اما بعدها آنان را از خود راند. او در ابتدا با شمشیر تیز و تعصب نادرست، شمار زیادی از مجاهدین را که در پی انتقام‌جویی از کمونیست‌ها بودند، بدون آنکه در جنگ شکست بخورند، وادار به قتل عده‌ای از بی‌گناهان کرد؛ اقدامی که در راستای سنت انتقام‌جویی افغان‌ها تلقی می‌شد، اما وی با این کار، خود را از شمار آنان کاهش داد.

پس از آنکه موفق به تمرکز قدرت شد، دوستان سیاسی را تحت تأثیر قرار داد و به مشوره روحانیونی که در هر کاری برای او فتویِ حق و ناحق صادر می‌کردند، به فعالیت ادامه داد؛ اما از آن هم نتیجهٔ دلخواه حاصل نشد. در نهایت، به پهلوان‌بازی و کار با پهلوانانی که در رأس تمام نیروهای نظامی‌اش قرار داشتند، مشغول شد.

 

 

 

 

 


بالا
 
بازگشت