3
  

 

 عبدالواحد خرم

 

 

در کابل چه می‌گذرد؟

یادی از دوران جنگ های میان تنظیمی

 

کابل، این شهر خسته و خون‌چکان، سال‌هاست که بر گُردهٔ خود وزن تاریخ را حمل می‌کند؛ تاریخی سنگین از آتش، باروت، فریاد و راکت. خیابان‌هایش، خانه‌هایش و چهرهٔ مردمانش هنوز بوی دود می‌دهند. 

آنچه در کابل گذشت، فقط روایت جنگ نبود؛ حکایت سقوطِ انسانیت بود در شهری که روزگاری صدای موسیقی و خنده از هر کوچه‌اش برمی‌خاست.

سال‌های جنگ، سال‌های بی‌رحمی و بی‌خوابی بود. از هر سو، صدای انفجار می‌آمد و بوی خون، کوچه‌ها را پر می‌کرد. 

کابلِ زیبا، کابلِ مهربان، به میدان نبردِ گروه‌هایی بدل شده بود که نامِ خود را «مجاهد» نهاده بودند، اما در عمل، بر پیکر همین خاک می‌تاختندمردمِ بی‌دفاع، میانِ دیوارهای فروریخته و آوار، راهی برای زنده‌ماندن می‌جستند

. آنان دیگر فقط از دشمن نمی‌ترسیدند، بلکه از هر صدای موتور، از هر چکمه‌ای که در سنگ‌فرش کوچه می‌پیچید، از هر سایه‌ای که از دور نزدیک می‌شد، هراس داشتند.

کابل، شاهدِ هر جنایتی بود. راکت‌ها از چهار آسیاب بر پیکر شهر می‌بارید، از جانبِ همان کسی که مردم او را «قصاب کابل» نامیدند. هزاران انسان در زیر آوار ماندند، صدها خانواده بی‌خانمان شدند. 

خانه‌هایی که زمانی مأمنِ عشق و آرامش بودند، حالا جز تلی از خاک و آهن نمانده بود. آنانی که زنده ماندند، با چشمانِ خود دیدند که چگونه شهرشان در آتشِ نفرت می‌سوخت. 

صدای گریهٔ مادران، ضجهٔ کودکان و خاموشیِ پدرانی که از فرطِ درد لب فروبسته بودند، در هر گوشه‌ای طنین داشت.

اما مردمِ کابل، با همهٔ زخم‌ها، هنوز نفس می‌کشیدند. هنوز امیدی در دل‌شان روشن بود، هرچند کوچک و لرزان. بسیاری، از ترس مرگ و گرسنگی، راهی شمال شدند. شمال در آن روزگار هنوز آرام بود؛

 نسیمِ نسبتاً امنی در کوهستان‌هایش می‌وزید. در آنجا می‌شد چند صباحی زنده ماند، کودکان را از گلوله دور کرد، و خوابِ بی‌صدا داشت. اما مسیرِ مهاجرت، خود دوزخی دیگر بود. 

هزاران تن، در جاده‌های خاکی و مرزهای بی‌نام، تحقیر شدند، تهدید شدند، و قربانیِ تجاوز و توهین گشتند. خانواده‌ها از هم پاشیدند و نامِ «مهاجر» بر شانه‌هایشان سنگینی کرد. 

در تَرْمُذ و تاشکند، در سایهٔ بی‌رحمِ بیگانگی، آنان نه فقط خانه، که هویت خود را نیز از دست دادند.

در میانِ این تبعید و رنج، خاطراتی هست که هنوز نفس را در سینه می‌بُرد. یکی از آن خاطرات، ویدیویی‌ست که در حافظهٔ مردم مانده — گفت‌وگویی با مردی که روزی نگهبان یک پوسته در برابر «خانهٔ علم و فرهنگ» بود؛ مردی به نام هاشم، که بعدها به «حاجی هاشم» شهرت یافت. او از فرماندهانِ شفیع دیوانه شمرده می‌شد،

 کسی که به زعم خود «سردار جهاد و مقاومت» بود، اما در عمل، چهره‌ای دیگر از جهل و جنون را نمایان می‌کرد.

هاشم در برابر دوربین، بی‌هیچ ترسی، با لحنی آمیخته به افتخار از کارهایی می‌گوید که روح را می‌لرزاند. می‌گوید از بریدن، از شکنجه، از رفتارهایی که در هیچ قاموسِ انسانی نمی‌گنجد

. با صدایی مطمئن و لهجهٔ بومی، می‌گوید «دروغ نمی‌گویم، چون از خدا می‌ترسم». اما آنچه بر زبان می‌آورد، خود گواهِ دوری از هر ترسِ الهی است. می‌گوید چگونه زندانیان را عذاب داده، چگونه بر 

آنان زخم زده و جان‌شان را گرفته است. گویی برایش هیچ گناهی در میان نیست، هیچ شرمی در دل نیست. تنها در یک مورد می‌گوید «ندامت دارم»؛ اما در چشمانش سایه‌ای از پشیمانی نیست.

پرسش‌گر، که شاید به‌دنبالِ ثبتِ حقیقت بوده، از او می‌پرسد و او با غرور پاسخ می‌دهد: از بستنِ انسان‌ها به عقبِ موتر، از کشاندنِ آنان بر خاک، از شکنجه در زندانِ کوتی گنی، از تحقیرهایی که حتی

 یادآوری‌شان لرزه بر اندام می‌اندازد. می‌گوید، بی‌آنکه پلکی بلرزد، که چگونه دستور می‌داد اسیران را وادار به خوردنِ همان چیزی کنند که از جسم خود بیرون رانده بودند؛ می‌گوید چگونه زنگ بر خایه‌های

 زندانیان می‌بستو آنان را آویزان می‌کرد تا بمیرند. در ذهنِ او، این‌ها «کارهای خوب» بود، چون قربانیانش را «گناهکار» می‌دانست.

چنین اعترافی، بیش از هر محکمه‌ای، سندِ سقوطِ وجدانِ انسانی است. آنچه از زبانِ او بیرون می‌آید، بازتابِ ذهنیتی‌ست که جنگ در آن ریشه دوانده؛ ذهنیتی که در آن کشتن، افتخار است و شکنجه، 

وسیلهٔ ایمان. و این، شاید دردناک‌ترین جنبهٔ فاجعه باشد: نه فقط مرگِ تن‌ها، که مرگِ وجدان‌ها.

در میانِ این خون و خاکستر، داستان‌هایی نیز هست که از عمقِ جان برمی‌خیزد؛ از دخترانِ جوانی که در مکروریان، از ترسِ تجاوز، خود را از طبقاتِ بلند به زیر افکندند تا پاکیِ خویش را نگاه دارند

. آن‌ها ترجیح دادند بمیرند، تا آن‌که در قیدِ نکاحِ جبر گرفتار شوند. این تصویرها، مثل خنجر در حافظهٔ کابل مانده است؛ خنجری که هرگز کند نمی‌شود.

اما کابل، با همهٔ این زخم‌ها، هنوز ایستاده است. هنوز برف بر دامنه‌های کوه آسمایی می‌نشیند و خورشید بر گنبدهایش طلوع می‌کند. در گوشه‌گوشهٔ این شهر، خاطرهٔ کسانی زنده است که قربانیِ بی‌رحمی شدند،

 اما نام‌شان به‌مثابهٔ نشانهٔ مقاومت باقی ماند. نسلِ امروز، اگرچه آن روزها را ندیده، اما پژواکِ آن را در صدای مادرانی می‌شنود که هنوز در جستجوی فرزندانِ ناپدیدشان‌اند.

ما از این گذشتهٔ سیاه چه آموختیم؟ شاید هنوز نه آن‌قدر که باید. بسیاری از عاملانِ آن جنایات، امروز با نام‌های تازه و لباس‌های تمیز ظاهر می‌شوند، بی‌آن‌که یک‌بار در برابر قانون پاسخ گفته باشند. 

تاریخِ ما، به جای محاکمه، گاه فراموش کرده است؛ اما فراموشی، زخم را نمی‌بندد. تنها عدالت است که می‌تواند این درد را التیام بخشد — عدالتی نه از سرِ انتقام، که برای روشن شدنِ حقیقت، برای آن‌که دوباره چنین تاریکی‌ای بر ما نتابد.

روایتِ کابل، روایتِ خاکی‌ست که بارها از خون سیراب شد و باز رویید. هر قطرهٔ خونِ ریخته‌شده، تخمِ فریادی شد در دلِ تاریخ. مردمی که زنده ماندند، رسالتی دارند:

 گفتن، نوشتن، شهادت دادن. زیرا سکوت، هم‌دستِ فراموشی‌ست، و فراموشی، آغازِ تکرارِ فاجعه.

کابل، هنوز می‌پرسد: «در کابل چه می‌گذرد؟»

پاسخِ این پرسش، نه در صدای توپ و تفنگ، که در صدای انسان‌هاست؛ انسان‌هایی که در زیرِ آوار، در پشتِ میله‌ها، در غربتِ شمال و فراموشیِ مرزها فریاد زدند، 

اما صدایشان به گوشِ جهان نرسید. امروز، شاید رسالتِ ماست که صدای آنان باشیم، تا دیگر هیچ شهری در این سرزمین، دوباره طعمِ چنین شب‌هایی را نچشد.

 

روایت تلخ از روزگار بهارستان

——————————————

پرسش‌گر پرسید: «قصه‌ی بهارستان چگونه بود؟»

هاشم، مردی که گویی بارِ سال‌ها گناه بر دوشش سنگینی می‌کرد، آهی کشید و گفت:

«در آن روزگار تاریک، ما جامه‌هایی بر تن می‌کردیم که به دیگران می‌مانست. در خانه‌های بی‌پناه مردم می‌رفتیم و کارهایی می‌کردیم که امروز، خود از یادآوری‌اش می‌سوزم. 

هدف‌مان دشمنی‌افکنی میان مردم بود، تا برادری را به کینه بدل کنیم. افسوس که نمی‌دانستیم خود، در دام نادانی و نفرت اسیر گشته‌ایم.»

پرسش‌گر پرسید: «و قصه‌ی کودکستان؟»

هاشم سر به زیر انداخت و صدایش لرزید:

«از آن ماجرا، دل و جانم هنوز در عذاب است. آنجا هزاران کودک بی‌پناه بودند... و بسیاری‌شان هرگز به آغوش زندگی بازنگشتند. این درد، زخمِ ماندگارِ روحِ من است.»

پرسیدند: «عباس پای‌دار که بود؟»

هاشم گفت:

«بسیار از دیگران نگویم. من از بسیاری کارها پشیمان نیستم، جز از آنچه بر آن کودکان رفت. چون خود امروز پدرم و می‌دانم که داغِ طفل، داغِ دلِ پدر است.»

پرسش‌گر گفت: «بابه مزاری، دروغ را خوش نداشت؛ اگر تو نیز راست نگویی، روح او نا‌آرام می‌شود.»

هاشم گفت:

«ما فرماندهان روزگار جهاد بودیم. شب‌ها در میدان جنگ و روزها در گفت‌وگو با بزرگان. بابه، مرا به نزد خود می‌نشاند، بر شانه‌ام می‌زد و می‌گفت: ت

و می‌توانی، تو مرد میدان هستی. همین سخن‌ها بود که مرا در میان قوم سربلند ساخت. نامم حاجی هاشم شد و مردم دوستم داشتند.»

پرسش‌گر با احتیاط پرسید: «قصه‌ی رقصِ مرده را بازگو می‌کنی؟»

هاشم چشمانش را بست و گفت:

«در روزگارِ جنون، انسان کارهایی می‌کند که امروز از یادش نیز می‌گریزد. ما، مردمانی بودیم که رحمت را فراموش کرده بودیم و از انسانیت دور مانده بودیم. همانجا بود که فهمیدم، گناه، چه زود جان را می‌سوزاند.»

پرسیدند: «معامله‌ی کودکان چه بود؟»

هاشم گفت:

«در آن تاریکی‌ها، ارزش انسان به چیز ناچیزی فروخته می‌شد. هنوز، وقتی به چهره‌ی کودکانم نگاه می‌کنم، نفس بر من تنگ می‌شود. تنها از آن روزهاست که عذاب وجدان دارم و بس.»

پرسش‌گر گفت: «و آن کوکه‌های ده سانتی؟»

هاشم گفت:

«روزگارِ خشونت، دل را سنگ می‌کند. کارهایی می‌کردیم که امروز باورش دشوار است. من از آن کارها، جز سرافکندگی چیزی ندارم. تنها آن کودکستان است که چون خار در دلم مانده.»

و راوی می‌نویسد:

این بود گوشه‌ای از اعترافات کسانی که خود، شاهد و عامل رنجِ مردم بودند. سرزمین ما، افغانستان، قرن‌هاست که از میان آتش گذشته، اما هنوز می‌زید و می‌بالد.

آفرین بر مردمِ قهرمان و صبورِ این خاک که در میان خون و خاکستر نیز، چراغ امید را خاموش نکردند.

 

 

 

 

 


بالا
 
بازگشت